دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٥
٧٢٠.مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى : حسن عليه السلام به سفرى رفت و شب ، راه را گم كرد . به چوپان گلّه اى بر خورد . نزدش فرود آمد و چوپان با او ملاطفت كرد . شب را پيش او خوابيد و صبح دم ، چوپان، ايشان را راه نمايى كرد . حسن عليه السلام به او فرمود : «من به مزرعه ام مى روم و سپس به مدينه باز مى گردم» و سپس وقتى را براى چوپان، معيّن كرد تا به ديدارش بيايد . حسن عليه السلام به سبب اشتغالِ كارى ، نتوانست در زمان موعود به مدينه بيايد [١] و آن چوپان ـ كه بنده مردى از اهل مدينه بود ـ به گمان اين كه حسين عليه السلام حسن عليه السلام است ، نزد او رفت و گفت : من همان كسى هستم كه فلان شب نزدم خوابيدى و با من قرار گذاشتى كه در اين وقت ، به ديدارت بيايم . از نشانه هايى كه چوپان داد ، حسين عليه السلام دانست كه منظورش حسن عليه السلام است . به او فرمود : «بنده چه كسى هستى ؟» . گفت : فلانى . امام حسين عليه السلام فرمود : «گلّه ات چند رأس است ؟» . گفت : سيصد رأس . امام حسين عليه السلام در پىِ صاحب گلّه فرستاد و ترغيبش كرد ، تا اين كه گلّه و بنده را به او فروخت . سپس آن چوپان را آزاد كرد و گلّه را هم به جبران احسانى كه به برادرش كرده بود ، به او بخشيد و فرمود : «كسى كه آن شب در نزد تو خوابيد ، برادرم بوده است و من كارى را كه تو براى او كردى ، جبران كردم» .
[١] اين كه امام حسن عليه السلام ، مشغول پاره اى از كارهايش شد ، استنباط شخصىِ راوى است ، وگرنه ، ترديدى نيست كه امام، هرگز خُلف وعده نمى كند ، مگر به سبب كارى اضطرارى .