دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٩
٧٠٣.تهذيب الكمال ـ به نقل از زُهْرى ـ: مردى به محمّد بن حنفيّه گفت: چرا پدرت تو را در ميدان جنگ ، پيش مى اندازد و به جاهايى مى فرستد كه حسن و حسين را نمى فرستد؟ پاسخ داد: چون آن دو ، گونه هاى اويند و من دستش . با دستش ، گونه هاى خود را حفظ مى كند .
٧٠٤.ذوب النُّضار ـ به نقل از ابن عبّاس ـ: روزى از روزهاى جنگ صفّين ، على عليه السلام ، پسرش محمّد بن حنفيّه را فرا خواند و به او فرمود : «بر جناح راست دشمن ، حمله كن» . محمّد با يارانش حمله برد و جناح راست لشكر معاويه را شكست داد . سپس زخمى باز گشت و آب خواست . پدرش برخاست و به او جرعه اى آب نوشاند و ميان زره و پوستش آب ريخت . ديدم كه تكّه هاى خون بسته شده از حلقه هاى زره بيرون مى ريزد . سپس ساعتى به او مهلت داد و آن گاه فرمود : «پسر عزيزم! به جناح چپ دشمن ، حمله كن» . او هم با يارانش بر جناح چپ لشكر معاويه حمله برد و آنان را شكست داد . آن گاه با جراحت بازگشت و آب خواست . پدرش برخاست و آنچه در مرتبه نخست انجام داده بود ، [دوباره] انجام داد و آن گاه فرمود : «پسر عزيزم! به قلب لشكر بزن» . او هم بر آنان حمله كرد و قلب لشكر معاويه را شكافت و سپس از سنگينى جراحت ها ، گريان باز گشت . پدرش به سويش آمد و ميان دو چشمش را بوسيد و گفت : «پدرت ، فدايت باد! مرا خوش حال كردى . پسر عزيزم! به خدا سوگند ، با جهادت در پيش رويم ، شادمانم كردى . از چه رو مى گريى؟ شادى است ، يا بى تابى؟» . محمّد گفت : چگونه نگريم ، در حالى كه مرا سه بار به كام مرگ فرستادى و خداى متعال ، مرا سالم نگاه داشته است و هر گاه به سويت باز گشتم تا مهلتم دهى ، مهلتم ندادى ؛ ولى به اين دو برادرم ، حسن و حسين ، هيچ فرمانى نمى دهى؟ امام على عليه السلام سر محمّد را بوسيد و فرمود : «پسر عزيزم ! تو پسر منى و اين دو ، پسران پيامبر صلى الله عليه و آله اند . آيا آن دو را از كشته شدن محافظت نكنم؟» . محمّد گفت : چرا ، اى پدر عزيزم ! خدا مرا فداى تو و آن دو كند!