دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٣
٤ / ٥ ـ ٣
چون دنيا به تو بخشيد، تو هم آن را ببخش
٤٨٧.المناقب ، ابن شهرآشوب : گفته شده كه عبد الرحمان سُلَمى به فرزند امام حسين عليه السلام سوره حمد را آموخت . چون آن را بر پدرش قرائت كرد ، امام عليه السلام به آموزگار ، هزار دينار و هزار جامه قيمتى عطا نمود و دهانش را از گوهر ، پُر ساخت ! اين را بر امام عليه السلام خُرده گرفتند . فرمود : «اين كجا و بخشش (يعنى آموزش) او كجا؟» [نيز] امام حسين عليه السلام چنين خواند : {٠ «هنگامى كه دنيا بر تو مى بخشد ، تو هم آن را ببخش به همه مردم ، پيش از آن كه از دستت برود ٠} {٠ كه اگر دنيا روى آورد ، بخشش ، آن را از ميان نمى برَد و چون پشت كند ، بخل ، نگاهش نمى دارد» . ٠}
٤ / ٥ ـ ٤
به خدا سوگند ، كَرَم ، اين است!
٤٨٨.مكارم الأخلاق ، ابن ابى الدنيا ـ به نقل از سلمة بن عبد اللّه بن عمر بن ابى سلمه: دايه اى داشتيم كه برايم گفت : با حدود بيست ، سى شتر به ذو المَروَه [١] رفتم تا خرما براى آذوقه مان تهيّه كنم . به من گفتند : عمرو بن عثمان ، در ملك خود است و همچنين ، حسين بن على عليه السلام ، در ملك خويش است . من نزد عمرو بن عثمان رفتم و او فرمان داد تا دو بار شتر [خرما] به من بدهند . مردى آن جا به من گفت : واى بر تو! نزد حسين بن على عليه السلام برو . نزد او رفتم و او را نمى شناختم . ديدم كه مردى روى زمين نشسته و غلامانش نيز گِردش نشسته اند ، كاسه بزرگى جلوى روى اوست و نان كلفت و گوشت در آن است . او مى خورد و غلامان هم همراه او مى خوردند . بر او سلام دادم و [با خود ]گفتم : به خدا سوگند كه نمى بينم اين ، چيزى به من بدهد! حسين عليه السلام فرمود : «بيا و بخور» . من نيز با او غذا خوردم . سپس او برخاست و به سوى جوى آب رفت و با دستانش از آن نوشيد و آنها را شست و گفت : «چه نيازى دارى؟» . گفتم : خداوند ، بهره مندت كند! با شترانى آمده ام تا آذوقه اى از اين آبادى ببرم . به من گفتند كه نزد تو بيايم تا از آنچه خدا به تو عطا كرده ، به من ببخشى . فرمود : «برو و شترانت را بياور» . آنها را آوردم . فرمود : «از همين محلّى كه خرما را براى خشك كردنْ پهن كرده اند ، شتران خود را بارگيرى كن» . به خدا سوگند ، بر آن شتران تا آن جا كه مى توانستند ببرند ، بار نهادم و سپس راه افتادم و [با خود] گفتم : پدر و مادرم فدايش باد ! به خدا سوگند ، كَرَم ، اين است .
[١] ذُو المروه ، روستايى در وادى القرى است و گفته شده ميان خَشَب و وادى القرى (در نزديكى مدينه) است (ر . ك : نقشه شماره ٥ در پايان جلد ٨) .