جهانى سازى درعرصه فرهنگ و سياست

جهانى سازى درعرصه فرهنگ و سياست - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٧٧

«جهانى‌سازى، همان آمريكايى شدن است و آمريكايى شدن به معناى پذيرش ارزشهاى آمريكايى در دهه‌هاى ٤٠ و ٥٠ از سده بيستم ميلادى است.» «١» پس ترديدى باقى نمى‌ماند كه مراد از جهانى‌سازى در مفهوم خاص آن، همان سلطه گرى آمريكا بر جهان است، اما آيا آمريكا مى‌تواند جهانى‌سازى آمريكايى را در جهان براى هميشه مستقر و نهادينه كند؟ در اين باره، به نظريّه‌هاى سه نظريه پرداز معروف آمريكايى مى‌نگريم:
هنرى كيسينجر: پايان جنگ سرد، محيطى را پديد مى‌آورد كه برخى آن را جهان يك قطبى يا يك ابرقدرتى ناميده‌اند. در اين جهان، آمريكا از موقعيت برتر و بهترى براى ديكته كردن دستورهاى جهانى خويش به طور يك جانبه برخوردار نيست. از توان آمريكا براى شكل دادن به جهان كاسته مى‌شود؛ در حالى كه بر قدرت و تفوق او نسبت به ده سال پيش افزوده مى‌گردد.
البته آمريكا خود نيز هنوز مفهوم روشنى از وضعيّت جهان پس از جنگ سرد ندارد.
جهانى‌سازى آمريكايى بر ويلسون گرايى مبتنى است. اين رويكرد به عنوان رويكرد بنيادى سياست خارجى آمريكا بر اين فرض قرار دارد كه آمريكا داراى ماهيتى استثنايى است و در فضايل و قدرت بى‌همتا است و از اين رو، چنان به قدرت و قداست اهداف خود معتقد است كه مى‌تواند مبارزه براى گسترش ارزشهاى خود در جهان را مشروع بداند، اما در قرن جديد عواملى باعث مى‌شوند كه آمريكا كمتر استثنايى جلوه كند. گرچه قدرت نظامى آمريكا در آينده قابل پيش بينى، بى‌رقيب خواهد ماند، ولى آمريكا از آن، به تنهايى نمى‌تواند در جنگها سود ببرد. آمريكا احتمالًا قوى‌ترين اقتصاد جهان را طى سالهاى پس از آغاز قرن جديد دارد.
در عوض، آمريكا با رقابت اقتصادى مواجه مى‌شود كه در طول جنگ سرد آن را تجربه نكرده است. بنابراين، آمريكا هر چه قوى باشد، باز به عنوان يك كشور، ظريف و توان تحميل همه خواسته‌هاى خود را بر نوع بشر ندارد. آمريكا تنها از طريق برقرارى توازن قوا به منافعش دست مى‌يابد. براى حفظ يا استقرار توازن قوا، نيازمند شريك است. اين شركا هميشه نمى‌توانند براساس ملاحظات اخلاقى انتخاب شوند. «٢» ساموئل پى. هانتينگتون: به باور برخى، اعتقاد غربيها به جهانى بودن فرهنگ غرب، يا