جهانى سازى درعرصه فرهنگ و سياست - شیرودی، مرتضی - الصفحة ١٨
برخى كوشيدهاند، بين تمدن و فرهنگ فرق بگذارند. آنها، فرهنگ را به دو بخش مادى و معنوى تقسيم مىكنند، و تنها بخش مادى را تمدن مىنامند. از اين رو، مك آيور، اصطلاح فرهنگ را تنها براى دستاوردهاى فكرى، معنوى، هنرى و ادبى بشر به كار مىگيرد، و وسايل، ابزار و شكلهاى مادى زندگى اجتماعى را تمدن مىنامد. بنابر اين تعريف و تعاريفِ مشابه، ميان تمدن و فرهنگ، تفاوتها و تشابهاتى وجود دارد. تمدن (دستاوردهاى مادى بشر) مقولهاى كمى و در نتيجه قابل اندازهگيرى بوده، توانايى توسعه و انتقال سريع به ملل ديگر را دارد. همچنين، جوامع گوناگون با عقايد مختلف مىتوانند از دستاوردهاى مادى بشر يا همان تمدن بهره جويند، در حالى كه در مورد فرهنگ، چنين نيست. البته در كنار اين تفاوتها، دو تشابه بارز ميان فرهنگ و تمدن مشاهده مىشود: اول اينكه، ميراث نسلهاى گذشتهاند، و دوم، پديدهاى اجتماعى هستند. «١» فرهنگ تقسيمات پرشمارى دارد كه يكى از آنها، تقسيم به عام و خاص است. فرهنگ خاص، عبارت است از پرورانيدن برخى ملكات عقل، يا اصلاح و تنظيم برخى كنشهاى بدنى.
فرهنگ عام، يعنى علمى كه شخص هوشيار و تحصيل كرده از آن برخوردار است يا به معناى تربيتى است كه چنين خصوصيتى را به او بخشيده است. در اين تعريف، فرهنگ به آن دسته امتيازهاى عقلى گفته مىشود كه به ما علم مىبخشد تا بتوانيم احكام و قضاوتهاى خود را درست و صادق كنيم و احساسات خود را پرورانده، اصلاح سازيم. واژه فرهنگ در تعريف جامعه شناسان، با تعبير متداول و عرفى آن فرق دارد. در زبان مردم، تعبيرِ با فرهنگ و بىفرهنگ، به مفهوم با ادب و بىادب به كار مىرود، حال آن كه در جهان علم، فرد يا جامعه بىفرهنگ وجود ندارد، زيرا هر فرد و هر جامعهاى براى حفظ و ادامه زندگى اجتماعى ناچار است به ارزشها، عقايد و هنجارهايى ايمان آوَرَد «٢» و از اين روست كه فرهنگ را مىتوان روح جامعه دانست. «٣» به عبارت ديگر، مراد از فرهنگ، هر شىء، عادت، انديشه، نهاد و شيوه فكرى يا عملى است كه انسان مىآفريند و سپس به ديگران، به ويژه به نسلِ پسين مىسپارد. «٤»