جهانى سازى درعرصه فرهنگ و سياست

جهانى سازى درعرصه فرهنگ و سياست - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٧٦

نيز همين است. نتيجه اين كه يكى از اصول تك قطبى شدن جهان، گسترش امپراتورى نظامى بر جهان است، «١» هر چند زمينه آن با روشهاى سياسى و فرهنگى چون رسانه‌ها فراهم مى‌آيد. در واقع، جهانى‌سازى آمريكا متكى بر ابزارهاى نظامى است، ولى اين جهانى‌سازى از طريق توسعه نگرشهاى فرهنگى آمريكايى محقق مى‌شود. مثلًا: آنها سفيد پوستان آمريكايى را تنها مصداق انسان ناب مى‌دانند، پس تنها آنچه آنها در عرصه فرهنگ توليد مى‌كنند، بهترين فرهنگ انسانى خواهد بود. آنها مى‌گويند:
- ما بهترين هستيم، چرا كه ملت ما بهترين است؛ - ما بهترين هستيم، چرا كه فقط ما انسان واقعى هستيم. «٢» فرهنگ جهانى‌سازى را مى‌توان فرهنگ پسامدرن ناميد كه در بردارنده غربى شدن يا همان استيلاى كوكاكولاى آمريكايى است. اين فرهنگ رسانه‌اى و مصرفى، مبتنى بر كالايى شدن است كه در آن، مصرف، روش اصلى اظهار وجود است، صدور چنين فرهنگى به جهان، از طريق گسترش ارتباطات جمعى، يك فرهنگ جهانى پسامدرن به شمار مى‌رود.
بحث درباره جهانى‌سازى را با سخنانى از هانتينگتون به پايان مى‌بريم: به اعتقاد وى اولًا، تمدن غرب معرّف فرايند مدرن سازى و صنعتى شدن است كه اينك ابعاد جهانى يافته است يا به بيان ديگر، غرب هم اينك در حال شكل دادن به يك امپراتورى جهانى است. ثانياً غرب بدون آمريكا، بخشى عقيم و در حال سقوط از جهان است كه در جزيره‌اى كوچك و جدا در انتهاى اوراسيا قرار گرفته است. ثالثاً آمريكاييها از لحاظ فرهنگى، بخشى از خانواده غرب‌اند و چون به جست و جوى ريشه‌هاى فرهنگى خود برمى‌خيزند، آن را در اروپا مى‌يابند. بنابراين، تلاش طرفداران پديده چند فرهنگى كه به جدايى فرهنگ آمريكايى از فرهنگ اروپايى معتقدند و در فرهنگ اروپايى فضيلتى نمى‌بينند و تنها بر جهات منفى آن پاى مى‌فشارند، براى جداسازى ميراث گناه كارانه فرهنگ اروپايى از فرهنگ پُر گناه آمريكا بيهوده است. حاصل كلام هانتينگتون اين است: ١- جهانى‌سازى به معناى غربى شدن است. ٢- در رأس غربى سازى جهان، آمريكا قرار دارد. «٣» فوكوياما نيز به نتيجه هانتينگتون رسيده است كه مى‌گويد: