جهانى سازى درعرصه فرهنگ و سياست - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٦٥
فصل چهارم: نسبت ميان غرب و جهانىسازى جهانىسازى برآيند تحولات چند سده گذشته مغرب زمين است و در آنجا متولد شده و در آن جا تكامل يافته و در پانزده سال گذشته، براى جهان شمول كردن ارزشها و نهادهاى غربى به ويژه آمريكا- به عنوان شاخصترين نماينده غرب- شتاب و قوّت گرفته است. اين برآيند، محصول چهار مرحله بستر سازى تاريخى است:
بستر اوّل- پاگيرى ارزشهاى جديد غرب: از رنسانس و اصلاح مذهبى، كه قرون ١٤ تا ١٧ ميلادى را در نورديد، با عنوان دوره پاگيرى ارزشهاى جديد تمدن غرب ياد مىكنند. رنسانس با به رسميت شناختن فعاليتهاى فكرى غير دينى و اصلاح مذهبى با قرائت دنيايى از دين، نظام اجتماعى غرب را در حوزههاى محورى اقتصاد و سياست و فرهنگ شكل داد و نظم بخشيد، و به تدريج در يك بستر تاريخى چند صد ساله، جامعهاى جديد را در غرب پديد آورد. اين جامعه هنجارها، نهادها و ارزشهاى تازهاى داشت كه رجعت به دوره قبل را غير ممكن مىساخت. «١» بستر دوم- نهادينه سازى عقلانيت غربى: پس از رنسانس و اصلاح دينى، دوره كاپيتاليسم و انقلاب صعنتى رخ مىنمايد كه بر عقلانيت بر شكل غربى آن استوار است. عقلانيت غربى، متأثر از نظريه تسليم محض در برابر دنيا است. تنها عقلانيت مىتواند با معيارهاى به ظاهر علمى و با جدا سازى ارزشها و واقعيتها، سنت را كنار نهد. اين عقلانيت، خصلتى سرمايهدارى دارد، براى توسعه سرمايهدارى، سفارش مىكند كه به كارآيى مؤثر، محاسبه و آينده نگرى مبتنى بر عقل بدون وحى تكيه شود. تمدن غرب نيز، بر اين خصايص تكيه و تأكيد دارد. «٢»