جنگ 33 روزه - حسینی فاضل، سید مرتضی - الصفحة ١٢٣
فصل دوم: مقاومت اسلامى و موازنههاى جديد اهداف و برنامههاى نبرد با مقاومت اكثر ارتشها و نظامهاى عرب تا به امروز نتوانستهاند با دشمن صهيونيستى- امپرياليستى موجود در منطقه- از دهها سال گذشته- وارد جنگى شوند كه يك پيروزى استراتژيك و قاطعانه را رقم بزنند. اين ناتوانى از تجهيزات و شمار نيروهاى اين ارتشها ناشى نمىشود، بلكه سياستهاى اشتباه در مديريت سياسى، نظامى و فرهنگى ميدان نبرد و در كنار آن عقبماندگى و دورى از دمكراسى و وجود انحصار طلبى، عامل اين ناتوانى و درماندگى است. در تاريخ نمىتوان حكومتى را يافت كه بدون بسيج گسترده مردمى و به كارگيرى تمام توان خود، وارد نبردى شود و بتواند جنگ را به نفع خود تمام كند. اهميت اين مسأله در نبردى كه براى دفاع از سرزمين و آزادسازى آن از دست اشغالگران باشد- مانند لبنان و فلسطين-، بيشتر خواهد بود.
بدين ترتيب مىبينيم كه مقاومت اسلامى لبنان، در ١٩٨٢ با برخوردارى از پايگاه مردمى و بهرهگيرى از آزادىهاى جزئىفراهم آمده از سوى حاكميت، گامهاى اوليه را در راه مبارزه برداشته است. با سست شدن حكومت لبنان، گروههاى محدود و انگشتشمارى از جوانان پرشور توانستند ديوارهاى ترس و هراس مصنوعى را ويران سازند و با تكيه بر روح دلاورى، فداكارى و ايمان، و با بهرهگيرى از ابزارهاى ابتدايى جنگى باقىمانده از جنگ داخلى لبنان- بيش از كمك گرفتن از منابع خارجى- وارد مبارزه با دشمن اشغالگر شوند. اين مقاومت كم كم رشد كرد تا جايى كه با فعاليت خود در درون مرزهاى لبنان- نه برون از مرزها- توانست معادلات و محاسبات لبنان، فلسطين و حتى تمامى منطقه را به هم بزند و آن را با سياست «واقع بينى و عقلانيت» همسو نمايد. سياستى كه روند تاريخ را به مسير صحيح برگردانده و از سقوط در پرتگاههاى