ماه خدا - چ سوم - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٨٥ - ٢/ ٤ شب بيست و سوم
به مسجد نمىآمد.
٦٧٥. امام باقر ٧: جُهَنى نزد پيامبر خدا آمد و گفت: اى پيامبر خدا! من شتران و گوسفندان و غُلامانى دارم. دوست دارم كه دستور دهى يك شب را به مسجد بيايم و در نماز، حاضر شوم. و اين، در ماه رمضان بود.
پيامبر ٦ او را فرا خواند و در گوش او آهسته چيزى گفت.
از آن پس، هرگاه شب بيست و سوم مىشد، جُهَنى با شتران و گوسفندان و خانواده و فرزندان و غلامانش وارد مىشد، آن شب (شب بيست و سوم) را در مدينه مىمانْد و صبح كه مىشد، با خانواده و گوسفندان و شترانش به جاى خود بر مىگشت.
٦٧٦. امام باقر يا امام صادق ٨: شب بيست و سوم، شب جُهَنى است. داستان او چنين است كه وى به پيامبر خدا گفت: خانه من دور از مدينه است. مرا يك شب دستور بده كه همان شب بيايم. پيامبر ٦ هم به او دستور داد كه شب بيست و سوم بيايد.
٦٧٧. مستدرك الوسائل (به نقل از ضَمْرَة بن عبد اللّه): با گروهى از بنى سَلَمه بودم. گفتند: كيست كه نزد پيامبر خدا برود و شب قدر را از او بپرسد؟
گفتم: من.
شبانه به مدينه آمدم و به خانه پيامبر خدا رفتم. دستور داد برايم غذا آوردند. خوردم.
فرمود: «كفش مرا بياور».
كفش او را پيش پايش نهادم. وى به سوى مسجد بيرون شد و گفت: «كارى دارى؟».
گفتم: بنى سلمه مرا فرستادهاند كه از شما بپرسم: شب قدر، كدام شب است؟
فرمود: «امشب، شب چندم از ماه است؟».
گفتم: بيست و دوم.