همپاى انقلاب - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ٢٨٥ - خطبه اول
در مقابل مردم، يك آدمخوار، خونريز و جانىِ بالفطره بود. در آدمكشى، دستِ حَجّاج بن يوسف، چنگيزخان، هُلاكو و آتيلا را از پشت بسته بود. يك خونخوار به تمام معنا بود و آن قدر در عينيه، موصل، احصا، قطيف، بصره و كربلا، خونِ انسانهاى مظلوم را بر زمين ريخته است كه حدّ و حساب ندارد.
عبد العزيز، خونخوار بود و به خونخوار بودنِ خود اعتراف مىكرد. يكى از هم پيمانان او فيصل الدويش بود كه بعدها با او مخالفت كرد. عبد العزيز او را گرفته بود و مىخواست بكشد. رؤساى قبايل حجاز براى شفاعت نزد عبد العزيز آمدند و تقاضاى بخشودنِ فيصل الدويش را كردند.
عبد العزيز به شفاعت كنندگان گفت:
زمانى جدّ من عبد العزيز اوّل- پسر محمد بن سعود- كسى را گرفته بود كه مجازات كند.
عدهاى از اطرافيانِ جدّم براى شفاعتِ فرد زندانى نزد او آمدند. سفره غذا را گستردند. جدّم دستور داد سرِ بريده و پخته شده زندانى را بخورند.
شفاعت كنندگان از خوردن سرِ آن زندانى سرپيچى كردند. عبد العزيز اوّل، دستور داد كه سرِ همه شفاعت كنندگان را بريدند.
شما هم مواظبِ خود باشيد و از شفاعت كردن بپرهيزيد؛ زيرا كه من (عبد العزيز بن عبد الرحمان) فرزند همان عبد العزيزم.
عبد العزيز بن عبد الرحمان فردى خونخوار و يك جانىِ بالفطره بود و به خونخوار بودنِ خود و اجدادش افتخار مىكرد.
بعدها فرزندان عبد العزيز بن عبد الرحمان براى تبرئه پدرشان، دستور دادند كتابى نوشته شود. اين كتاب، صَقْر الجزيرة يا «مُرغ شكارىِ جزيره» نام دارد و در چندين جلد، نوشته شده است.
نظير همين كار را هم محمدرضا شاه كرد.
او وقتى مىخواست پدرش را از جناياتى كه مرتكب شده بود تبرئه كند، كتابى به نام مردان خود ساخته در دفاع از پدرش نوشت.
نام كتابِ صقر الجزيرة را بسيار مناسب انتخاب كردند، زيرا «صَقْر» نوعى پرنده دستآموز و شاهانه است. معمولًا شاه مقدارى گوشت به اين پرنده مىدهد و او را براى شكار مىفرستد. او هم مىرود، صيدِ خود را شكار مىكند و مىآوَرَد و تسليمِ شاه مىكند.
در واقع نام بسيار خوبى را براى عبد العزيز بن عبد الرحمان انتخاب كردند!
عبد العزيز بن عبد الرحمان تا توانست آدم كشت. شكم پاره كرد و سر بريد و با اين كارها، حجاز و نجد و يمن شمالى و جنوبى را براى انگلستان رام كرد و تحويلِ انگليسىها داد. بعدها خاندان آل سعود در دامنِ آمريكا افتادند.
بعد از عبد العزيز بن عبد الرحمان، فرزندانش سعود و فيصل و خالد و فهد آمدند.
نوكرىِ اينها براى استعمارگران، ديگر تاريخ نيست و ما اينها را با چشمِ خودمان ديديم.
وقتى سعود را برداشتند و فيصل را به جاى او گذاشتند، من در مدينه بودم.
آمريكايىها ديدند مثل اينكه سعود بسيار ناتوان شده است و ديگر به دردِ آنها نمىخورَد. در عرضِ يك شب، سعود را برداشتند و فيصل را به جاى او گذاشتند.
وقتى كه انگليسىها شريف حسين را برداشتند، او را به قبرس فرستادند و عبد العزيز را به جايش گذاشتند.
آمريكايىها هم سعود را به مصر فرستادند و فيصل را به جايش گذاشتند. وقتى آمريكايىها فيصل را براى حكومتِ حجاز نصب كردند، اين مزدوران و عُمّالشان در نماز جمعه، خطبه كه مىخواندند، مىگفتند: مردم! با امير المؤمنين فيصل بيعت كنيد. مردم هم بيعت كردند و تمام شد.