همپاى انقلاب - موسوى اردبيلى، سيد عبدالكريم - الصفحة ١١ - خطبه اول
و آنجا كه درست نيست، مرا هدايت كنيد.
برادران عزيز! ما مىخواهيم قاطعيت نشان دهيم. گروهى آمدند جَوّ ناسالمى را ايجاد كردند، جامعه را مريض كردند و به اختلافاتْ دامن زدند. اكنون جامعه بيمار است و روح اعتماد از بين رفته است.
شما فكر مىكنيد آن بيست نفر، صد نفر، دويست نفر چماق به دست كه يك گوشه را در هم ريختهاند، ضررشان بيشتر است يا تيترهاى ريز و درشت روزنامهها كه هر روز براى ما جَو مىسازند؟ مىگوييد در آنجا هم قاطع باشيم يا در آنجا كارى نداشته باشيم؟
اگر در آنجا قاطع بوديم، ديگر مسئلهاى پيش نخواهد آمد؟ آيا در اين صورت، شما فرياد خفقان، عزاى آزادى، سانسور مطبوعات و امثال اينها را سر نمىدهيد؟ شما مردمِ حاضر در نماز جمعه و تودههاى مردم را نمىگويم؛ آنهايى كه فريادشان بلند است، فريادشان بلندتر نخواهد شد؟ شما مقدارى هم به درد دل ما برسيد!
در ميان يك جامعه بيمار، در كشورى كه آن رابه ميدان جنگ، تبديل كردهاند و مىخواهند در هر روستا، در هر خانواده و مدرسه و كارخانه، مردم را به جان هم بيندازند، دستگاه قضائى مىتواند اعجاز كند؟
من براى اينكه به شما قول دادم كوتاه سخن بگويم، تنها دو سه جمله از حضرت على عليه السلام برايتان نقل مىكنم.
ايشان فرمودهاند:
«افْتَرَقُوا بَعْدَ الْفَتِهِمْ وَ تَشَتَّتُوا عَنْ اصْلِهِمْ.»[١]
على در آن فتنههايى كه قرار گرفته، به ياد روزگار عزت اسلام، اشك مىريزد؛ فريادش بلند است و مىگويد: مردم! مىدانيد بر سر اسلام چه آمد؟ پس از آنكه در نتيجه آن همه تلاشِ مقام رسالت، مسلمانان به هم پيوسته بودند، از هم جدا شدند. اينها با هم بودند، دشمن شدند؛ رفيق بودند، دوست بودند، دشمن شدند؛ از يكديگر جدا شدند.
هر كس به راهى رفت و اساس دين را فرو گذاشتند.
«... يَا اهْلَ الْعِرَاقِ فَانَّمَا انتُمْ كَالْمَرأَةِ الْحَامِلِ حَمَلَتْ، فَلَمَّا اتَمَّتْ أَمْلَصَتْ.»[٢]
امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد: مردم! شما مانند آن زن حاملهاى هستيد كه زحمت حمل را به خود هموار مىكند، نُه ماه بارى را مىكشد، وقتى كه روزگار زايمان رسيد، بچه را مرده به دنيا مىآورد.
اين چه زحمتى است كه شما تحمل كرديد و نتيجه آن را از بين مىبريد؟
حياتىترين مسئله براى حلّ همه مشكلاتى كه گفتم، اين است كه آيا ما در محاسبات خودمان به اينجا رسيدهايم كه در اين زمان و مقطع تاريخى، راهى جز جنگ و اختلاف و حذف همديگر نيست؟! راهْ منحصر به اين است؟
آيا ما بايد همه نيروهاى خود را عليه يكديگر بسيج كنيم و به جان هم بيفتيم؟
گروهى با تهمت، دروغ و راست، جَوسازى، به هر وسيلهاى، ديگران را حذف كنند؟ و دستهاى بر دسته ديگر غالب آيد؟
آيا مىگوييد: راه اين است؟
به خداى لا شريك، اگر شما در محاسباتتان به اينجا رسيدهايد، يك فاجعه در پيش خواهد بود. اگر معتقديد ما مىتوانيم همه مسائلمان را در كنار هم حل كنيم، من هم به اين نظر اعتقاد دارم و به اين راه دعوت مىكنم.
[١]- نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، ١٣٧٣ ه. ش.، خطبه ١٦٦، ص ١٧٣.
[٢]- همان، خطبه ٧١، ص ٥٤.