گفتارهایی در اخلاق اسلامی ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧ - بخش اول توکل
توکل کن بردار برو.
داستان بیماری و شفای موسی بن عمران
حدیث شیرینی هست؛ نوشتهاند که موسی بن عمران مریض شد. بنیاسرائیل بر او وارد شدند و بیماریاش را شناختند. به او گفتند اگر فلان دوا را استفاده کنی خوب میشوی. گفت: لا اَتـَداوی حَتّی یعافِینِی اللهُ دوا نمیخورم تا خدا خودش من را شفا بدهد. دوا را نخورد. فَطالَتْ عَلَیهِ عِلَّتُهُ بیماری او ادامه پیدا کرد. موسی هم منتظر که خدا شفایش بدهد و خدا شفایش نداد. اَوْحَی اللهُ اِلَیهِ: وَ عِزَّتی وَ جَلالی ... به او وحی شد: قسم به عزت و جلال خودم که تو را خوب نخواهم کرد مگر اینکه همان دوایی را که به تو توصیه کردند بخوری. موسی دیگر چارهای ندید، گفت: همان دوایی که گفتید، بیاورید. آوردند و خوب شد.بعد در دل موسی واقع شد که چرا خدا من را شفا نداد و گفت باید این دوا را بخوری؟ فَاَوْجَسَ فی نَفْسِهِ مِنْ ذلِک فَاَوْحَی اللهُ اِلَیهِ خدا به او وحی کرد: اَرَدْتَ اَنْ تُبْطِلَ حِکمَتی بِتَوَکلِّک عَلَی تو خواستی با توکلت حکمت من را باطل کنی؟! فَمَنْ اَوْدَعَ الْعَقاقیرَ مَنافِعَ الاَْشْیاءِ غَیری تو گفتی که من دوا نمیخورم خدا من را شفا بدهد؛ مثل اینکه خاصیت شفا را خدا در دوا قرار نداده کس دیگر قرار داده که اگر دوا بخوری دیگر خدا تو را شفا نداده! همان خدایی که درد را آفریده دوا را هم آفریده است؛ تو میخواهی توکل را نقیض و ضد حکمت من قرار بدهی؟
مرد زاهد و بینیازی از بشر
داستان و روایت دیگری نظیر همین هست که زاهدی از زهّاد، عابدی از عبّاد ـ که معلوم میشود خیلی مقام عالی هم داشته ـ از شهرها دوری گزید و در دامنه کوه اقامت کرد: اَقامَ فی سَفْحِ جَبَلٍ. میخواست استغنای از