حکمت نظري و عملي
(١)
مقدمه
٣ ص
(٢)
مهمترين رسالت پيامبر ( ص ) ترساندن امت از خداوند سبحان است
٨ ص
(٣)
مهمترين رسالت علماى الهى انذار مردم از خداوند سبحان است
١٠ ص
(٤)
درس اول
١٣ ص
(٥)
تقسيم علم
١٣ ص
(٦)
حكمت نظرى و عملى از نظر نهج البلاغه
١٤ ص
(٧)
حكمت نظرى امام على ( ع )
١٥ ص
(٨)
حكمت عملى امام على ( ع )
٢٠ ص
(٩)
شخصيت علمى و عملى على ( ع ) از زبان شاگردان مكتبش
٢٢ ص
(١٠)
سخن ابن ابى الحديد درباره كلام امام على ( ع )
٢٥ ص
(١١)
درس دوم
٢٨ ص
(١٢)
ابن سينا و امام على ( ع )
٢٩ ص
(١٣)
حكمت نظرى , توحيد حق تعالى
٢٩ ص
(١٤)
نقش استدلال در شناخت خدا
٣٣ ص
(١٥)
بطلان اصول ديالكتيك از نظر نهج البلاغه
٣٩ ص
(١٦)
منزه بودن حركت , عليت و كار خدا از ذات باريتعالى
٤٠ ص
(١٧)
درس سوم
٤٤ ص
(١٨)
معرفى امام على ( ع ) از زبان خودش
٤٦ ص
(١٩)
نظام آفرينش بر اساس عليت
٤٨ ص
(٢٠)
درس چهارم
٥٩ ص
(٢١)
حكمت عملى
٦٢ ص
(٢٢)
درس پنجم
٧٣ ص
(٢٣)
معرفت خدا و صفات ذاتى حق تعالى
٧٤ ص
(٢٤)
درس ششم
٨٧ ص
(٢٥)
درس هفتم
١٠٢ ص
(٢٦)
حكمت عملى
١٠٣ ص
(٢٧)
درس هشتم
١١٧ ص
(٢٨)
درس نهم
١٣٤ ص
(٢٩)
درس دهم
١٤٩ ص

حکمت نظري و عملي - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ١٤٢ - درس نهم

يعنى اين كشتى طبيعت كى لنگر مى اندازد ؟ لنگرگاه دنيا كجاست ؟ اين درياى پر خروش و پر تلاطم ماده و طبيعت كه در حركت است كى آرام مى شود ؟ اين كشتى كه در جوشش و خروش است كى آرام مى شود ؟ كى حركت به هدف ميرسد ؟ چون حركت بدون هدف محال است و اگر به جائى نرسد يعنى هدف ندارد چون جهان ماده و طبيعت در حركت است و اين حركت به سمت يك هدفى است اگر به آن هدف رسيد آرام مى شود .

بيان ديگرى كه از اميرالمؤمنين در تبيين آيه قرآن سودمند خواهد بود اين است كه حضرت فرمود و ان اليوم عمل ولا حساب [١] امروز يعنى دنيا روز عمل است نه حساب و غدا حساب ولا عمل [٢] فرداى قيامت روز حساب است نه روز كار . احيانا بعضى از كارهاى ما بعضى از بازده هايش را در دنيا مى بينيم ولى حسابش در قيامت است حضرت فرمود : دنيا دار عمل است نه حساب , قيامت عالم حساب است نه عمل . پس كشتى پر تلاطم عمل به عالم حساب ميرسد و لنگر مى اندازد آنجا آرام ميشود . آنجا جائى است كه حركت به اين معنا نيست . تحول و دگرگونى به اين معنا نيست . عمل به اين معنا نيست . استدلال اميرالمؤمنين در اصل بحث اين است كه : باوليته وجب ان لااول له [٣] چون او ذاتا اول است اگر ذاتا نخست است و اول , پس غير از او و قبل از او اولى نيست والا لازمه اش اين است كه اين ذات را از او سلب بكنيم و باخريته وجب ان لاآخر له [٤] چون او ذاتا آخر است ممكن نيست آخر داشته باشد اگر چيزى ديگر , آخر باشد نه او . پس آخريت از او سلب مى شود اگر آخريت از او سلب شد يعنى ذات او از او سلب شده و سلب شى ء


[١] و ٢ نهج البلاغه فيض الاسلام , خطبه ٤٢ , صفحه ١٢٨ .

[٣] و ٤ نهج البلاغه فيض الاسلام , خطبه ١٠٠ , صفحه ٢٩٧ .