حکمت نظري و عملي - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ١٣٧ - درس نهم
ثانى داشته باشد . ( والاخر لاغاية له ) [١] پايان و بودن و آخر بودن ذاتى حق تعالى است .
اگر ذاتى حق تعالى شد پس غير از خدا و بعد از خدا و ماوراء خدا چيزى نيست . پايانى نخواهد داشت زيرا اگر او كمال نا محدود بود ماوراء كمال نامحدود فرض ندارد كه خدا تا اين حد كامل باشد و بعد از او يك كمال ديگر باشد يا تا اين حد هستى داشته باشد . بعد از او هستى ديگر باشد اين هم فرضش محال است لذا فرمود و آخريست كه غايت و پايانى ندارد و هدفى غير از خودش نخواهد داشت . يك چنين ذات ميشود نامحدود چون نامحدود شد نه به شهود عارف در ميايد نه به انديشه فيلسوف . زيرا هم انديشه متفكر محدود است هم شهود عارف محدود . نه ميشود با انديشه هاى متفكرانه به كنه حق رسيد نه با مشاهدات عارفانه خدا را اكتناه پيدا كرد و نه به كنه حق راه يافت ( لاتقع الاوهام له على صفة ) [٢] نه خاطرات فكرى ميتواند وصف خدا را آنچنان كه هست بيان كند و به او برسد ولا تعقد القلوب منه على كيفية [٣] نه دلها ميتوانند او را با يك كيفيتى بيابند چون خود دل , خود شهود , خود كيفيت همه و همه زير پوشش احاطه اوست . اگر خدا نا محدود شد همانطورى كه فكر متفكر را و ذات متفكر را و تفكر او را در بر دارد و احاطه ميكند شهود عارف را و ذات عارف را و معرفت عارفانه او را هم در بر ميگيرد لذا نه عارف ميتواند به كنه ذات حق راه شهودى داشته باشد نه فيلسوف ميتواند به كنه ذات حق راه فكرى داشته باشد در بعضى از جوامع روائى ما آنطوريكه محقق داماد رضوان الله عليه نقل كرده است آمده كه وقتى از امام معصوم سلام الله عليه سؤال ميكنند : كيف هو يا حيث هو خدا داراى چه كيفيت و چه حيثيتى است ؟ حضرت ميفرمايد :
[١] و ٢ و ٣ نهج البلاغه فيض الاسلام , خطبه ٨٤ , صفحه ٢٠٢ .