حکمت نظري و عملي - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ١٠٥ - حكمت عملى
و اين حيات ظاهرى را رها كند چه اينكه بايد بكند اين ناكامى نيست زيرا از يك عالمى به عالم ديگر منتقل مى شود كه آن هم باز نمونه اش مطرح خواهد شد كه فرمود :
بعضى از افرادند كه قلبشان مرده است . و اينها توجهى به مرگ قلب ندارند آنچه كه انسان را ميميراند و حيات دل را از انسان ميگيرد دلبستگى به دنيا است كه آدم خودش را بفروشد و برده كند . فرمود : مردم در دنيا دو قسمند . يك قسمت خود را به دنيا فروختند , برده شدند يك قسمت دنيا را خريدند آزاد شدند دنيا در اختيار آنهاست نه آنها در اختيار دنيا . فرمود : الدنيا دارممر لادارمقر [١] دنيا جاى گذر است نه جاى قرار . انسان بايد از بستر طبيعت بگذرد نه در طبيعت فرو برود . اينجا جاى رفتن است نه جاى ماندن . دنيا عالم مرور است نه عالم قرار . از او هم به جهان تعبير شده است كه در جهش است ( دارممر لادار مقر ) پس اينجا قرارگاه نيست اگر انسان بداند كه در سرپل است و در راه است كه به مقصد برسد به فكر تعمير راه , دلبستگى به راه پيدا نميكند و گرنه از منزل و مقصود ميماند فرمود : والناس فيها رجلان مردم در دنيا دو دسته اند .
رجل باع نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها [٢] .
فرمود مردم دو قسمند بعضى ها خود را به دنيا فروخته اند برده دنيا شده اند . بنده دنيا شدند هر چه ديدند مى طلبند , هر چه شنيدند ميخواهند . هر چه از خيالشان گذشت به فكرش فرو ميروند و به فراهم كردنش تلاش ميكنند پس خود را به دنيا فروختند ميكوشند كه به مولاى خود برسند اينها در بند دنيايند . ره آورد دنيا اينها را به دنبال خود ميبرد . هر پديده تازه اى اينها را جذب ميكند . چون خود را به دنيا فروختند و به زرق و برق فريباى
[١]نهج البلاغه فيض الاسلام , حكمت ١٢٨ , صفحه ١١٥٠ .
[٢]نهج البلاغه فيض الاسلام , حكمت ١٢٨ , صفحه ١١٥٠ .