اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٣١ - بحث شرور و بديها
آنچه را نديده است- به آنچه ديده قياس مىكند- .
مىگويند اگر خدائى هست كجا است و كدام سو مىباشد- چرا عالمى آرام و بى تزاحم ايجاد نكرد- و چرا باين بدگوئيها و جسارتها پاسخ نمىدهد- چرا از طرفداران خود حمايت نمىكند چرا و چرا- از اين سخنان پوچ صدها و هزارها- در لابلاى سخنانشان مىتوان يافت- درست مانند كسى كه در برابر فرضيه حركت عمومى- بگويد حكما مىگويند همواره حركات طبيعى مكانى- بدنبال حركات قسرى پديد مىآيند- تا شىء با نيروى مخالف از مقتضاى طبع خود دور نشود- ميل بحركت و وصول به مركز در او پديد نمىآيد- در ميان مصيبتها و دردها و رنجها است كه- پختگىها و تهذيبها و تكميلها و نبوغها پيدا مىشوند- اگر رنج گرسنگى و تشنگى نباشد- لذت سيرى و سيرابى هم نيست- اگر امكان فسق و فجور پيروى از هواى نفس نباشد- تقوا و عفاف هم نيست- اگر رقابتها و عداوتها نباشد- تكاپو و جنبش و مسابقه هم نيست- اگر جنگ و خونريزى نباشد پيشرفت و تمدن هم نيست- اگر اختناق نباشد آزاديخواه و آزاديخواهى كه- مظهر جمال و كمال انسانيت است بروز نمىكند- اگر ظلمها و قساوتها نباشد عدالتها- و عدالتخواهىها ارزش پيدا نمىكند- فقدانات و احتياجات است كه محرك نيروها- و به فعليت رساننده قوهها مىباشند- .
پس با توجه به اينكه جهان طبيعت جهان تدريج- و تكامل و حركت از نقص به كمال است- و حركت و تدرج ذاتى طبيعت است- و با توجه به اينكه حركتها و جنبشها- و سوق بكمالها بستگى طبيعى و ذاتى دارد- بهمين چيزهائى كه شرور و بديها ناميده مىشوند- فائده و فلسفه و مصلحت شرور و بديها روشن مىشود- و معلوم مىشود آنچه شر و بدى ناميده مىشود- از نظر جزئى و بلحاظ شىء خاص است- اما با مقياس وسيعتر و بزرگتر- خير و خوبى است نه شر و بدى- .
از آنچه گذشت معلوم شد- اولا شرور عالم از قبيل نيستىها- و يا از قبيل هستىهائى هستند كه- سبب نيستىها شدهاند- و ثانيا اين شرور از خيرات تفكيك ناپذيرند- و نبودن اينها مستلزم نبودن اين عالم است- و ثالثا اين شرور و بديها در نظام عالم- و در كمال موجودات نقش مهم و مؤثرى دارند