اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٤ - آيا فرشيه خدا يك فرضيه كهنه و منسوخ است
كهنه جاى خود را- به فرضيهاى تازه و بهتر و وسعيتر از خود مىدهد- (١) (١)اين اشكال مشتمل بر دو ادعا است- يكى اينكه مبدء فكر اعتقاد به خدا كوششى است كه- بشر براى توجيه و تفسير پديدههاى جزئى طبيعت- يعنى توجيه علت خاص هر پديده- بطور جداگانه بخرج مىداده است- دوم اينكه بفكر خدا افتادن- معلول انحطاطهاى اجتماعى و اقتصادى است- و همواره افراد و ملتهاى محروم و رنج ديده- تمايلى باين گونه اعتقادات پيدا مىكنند- تا خاطر رنجديده و مرارت كشيده خود را- با اين سرگرمىهاى روانى تسكين دهند و تسلى بخشند- طبقه استثمارگر اجتماع نيز- براى اينكه طبقه استثمار شده را- بيشتر سرگرم كند- و از توجه بواقعيت زندگى- و حقوق پامال شده خود او را منصرف نمايد- با انواع وسائلى كه در اختيار دارد- بازار اين افكار و عقايد را گرمتر مىكند- .
در ضمن اين اشكال يك مطلب ديگر نيز ادعا شده- و آن اينكه هيچ قاعده علمى ثابتى وجود ندارد- تمام قواعد علمى فرضيههائى است كه- جبرا كهنه و نو مىشود- و هر فرضيه جديدتر فرضيه قديمتر را منسوخ مىنمايد- .
همچنان كه ملاحظه مىكنيد- هر يك از آن دو ادعا در باره- مبدا پيدايش اعتقاد به خدا سخن جداگانهاى است- ادعاى اول را كسانى ابراز مىنمايند- كه مبدا پيدايش اعتقاد به خدا را- جهل و نادانى مىشمارند- اگوست كنت چنين نظريهاى دارد- و لهذا معتقد است كه پيشرفت علوم- سبب منسوخ شدن انديشه خدا است- .
اگوست كنت به نقل فلاماريون - در كتاب خدا در طبيعت مىگويد- علم پدر طبيعت كائنات را از شغل خود منفصل- و او را به محل انزوا سوق داده- و در حالتى كه از خدمات موقتى وى اظهار قدردانى كرد- او را تا سرحد عظمتش و قدرتش هدايت نمود - .
ولى ادعاى دوم از طرف كسانى ابراز مىشود- كه ناهمواريهاى اجتماعى را- منشا پيدايش اين فكر معرفى مىكنند- ماركسيستها اين گونه اظهار عقيده مىنمايند- .
ادعاى اول مبتنى بر اصل كلىترى است و آن اينكه- احكام و قضاوتهاى كلى و فلسفى از نوع فرضيهها است- يعنى از نوع حدسهاى ابتدائى است كه- بشر براى توجيه حوادث اعمال مىكند- و سپس تجارب عملى آنها را تاييد يا رد مىكند- در اين ادعا چنين گفته شده است كه- اعتقاد به موجود غيبى مجهول خدا يك فرضيه است كه- بشر در دوران بى خبرى- و بى اطلاعى خود از تاثيرات طبيعت- براى توجيه پديدههاى طبيعت بوجود آورده است- .