اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٣٣ - خداى هستى همه كمالات هستى را دارد
و مثلا در بسيارى از موجودات- صفت كمالى بنام علم داريم- چنانكه در انسان و ساير جانوران زنده پيدا است- و همچنانكه در قدرت گفته شد- براى اينكه مطلب كاملا روشن شود- مقدمه دو نكته بايد گفته شود- يكى اينكه سخن در اين نيست كه- آيا بشر قادر است پا از تعليمات قرآن - و اولياء وحى و الهام فراتر بگذارد يا نگذارد- .
معاذ الله فراترى وجود ندارد- تعليمات قرآن و توضيحاتى كه در زمينه- اين تعليمات از طرف اولياء دين رسيده است- آخرين حد صعود و كمال معارف الهى است- كه دست بشر ميتواند بانها برسد- .
و همچنين سخن در اين نيست كه- آيا بايد از تعليمات قرآن و شاگردان مستقيم قرآن - در اين زمينه الهام گرفت- و يا بايد آنها را كنار گذاشت- .
بدون شك همانطور كه قبلا اشاره شد- بزرگترين و الهام بخشترين اين حقايق- قرآن مجيد و سخنان شاگردان- و دست پروردگان قرآن است- سخن در چيز ديگرى است- سخن در استقلال قوه فكر و انديشه بشر- در مسائل الهى است سخن در اينست كه- آيا بشر حق دارد روى اصول و موازين علمى- و عقلى در اين مسائل بينديشد- و اجتهاد و استنباط نمايد- و از قرآن و حديث الهام بگيرد- و يا بايد الزاما در اين زمينهها مقلد و متعبد باشد- و حتى حق الهام گرفتن هم ندارد- زيرا الهام گرفتن فرع بر استقلال فكر است- فرع بر اين است كه انسان بخواهد معرفت حاصل نمايد- و چنانكه قبلا اشاره كرديم تقليد و معرفت- دو پديده متضاد مىباشند- .
نكته ديگر اينكه در محيط و عصرى كه- اين روايات صادر شده است- افرادى در جامعه اسلامى پيدا شده بودند كه- بدون اينكه صلاحيت علمى داشته باشند- و بدون آنكه توجهى به تعليمات قرآن داشته باشند- سخنانى در باره خداوند مىگفتند كه- هم ضد موازين عقلى و علمى بود و هم ضد قرآن - .
معنى استقلال عقل و انديشه اين نيست كه- هر فردى بدون آنكه موازين صحيح و حساب شده- و متكى به بديهيات اوليه را در دست داشته باشد- و بدون آنكه قدرت استفاده- و استنباط از آنها را داشته باشد- و بدون آنكه مقدمات لازم را طى كرده باشد- حق دارد در اين مسائل غور و تعمق كند- همه افراد فرضا بخواهند موازين علمى را تحصيل كنند- و بر طبق اصول صحيح اين مطالب را بياموزند- آن قريحه و استعداد لازم را ندارند- .
تنها افراد بسيار معدودى هستند كه قريحه- و استعداد مناسبى براى مسائل