فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩١
مکتب الهی قائل هستند این است که در مکتب الهی هیچ چیزی بلاغایت نیست و جهان غایت دارد ، غایت جاودانه دارد . نهایت درجه [ ماتریالیسم ] نیستی [ است ، ] چون اگر هستیها همه به نیستی مطلق منتهی شود آخرش پوچی است ، یعنی این مساله مطرح میشود که پس هستی برای چیست ؟ برای نیستی . هستی که بخواهد برای نیستی باشد آخرش پوچی است ، همین موج پوچیگرایی که در دنیا پیدا شده . اینها یک راه توجیهی از نظر خودشان پیدا کردهاند که با این راه توجیه میخواهند خود را از این پوچیگرایی و از آن یاس فلسفی - که همیشه فلسفههای مادی منجر به یاس و خودکشی و بدبینی میشود - نجات بدهند . راه نجاتی که پیدا کردهاند دو ریشه دارد . یک ریشه در انسانگرایی دارد . ریشه انسانگراییاش همان بود که از فویرباخ شروع میشد . ریشه دیگری در اصل سوم دیالکتیک دارد که اصل تکامل باشد .
. ١ انسانگرایی
اما آن ریشهای که در انسانگرایی دارد - که این دیگر امروز یک حرف رایجی شده و حتی در این مقالاتی هم که عدهای در جراید و مجلات مینویسند خیلی روی این قضیه تکیه میکنند - این است که درست است که فرد فانی است ولی نوع باقی است . فرد فانی است ، من فانی هستم ، من نیست میشوم ، ولی نوع انسان که باقی است . چه مانعی دارد که غایت فعالیتهای انسان نوع باشد بدون این که کوچکترین تماسی با فرد داشته باشد . [ اینکه غایت فعالیتهای انسان ] نوع باشد معنایش این است که صد در صد دیگری باشد . اینکه " وقتی من خودم نباشم مجموع افراد دیگر هستند " معنایش این است که من نباشم ، افراد دیگر ، منتها وقتی بگوییم کل افراد دیگر ، این میشود نوع . راجع به این که اصلا برای بشر چنین چیزی امکان دارد که با توجه به نیستی مطلق خودش ، با توجه به این که از این کارش به هیچ نحو چیزی به او برنمیگردد ، [ کاری را انجام دهد ؟ ] آیا چنین چیزی ممکن است ؟ یعنی آیا امکان دارد انسان از دایره من ، ولو من عالی خودش ، من متعالی خودش ، پا بیرون بگذارد ؟ انسان عاشق چیزی باشد که آن چیز به هیچ نحو به او ارتباط پیدا نمیکند ، چنین چیزی اصلا امکان دارد یا نه ؟ عدهای این امر را ممکن دانستهاند و عدهای غیرممکن ولی بعد برای آن توجیهی ساختهاند . توجیهش هم در واقع یک توجیه مضحک است اگرچه مورد قبول این