فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٥
فلسفهاش است . یعنی روح این تمدن فلسفه است نه چیز دیگر . درباره تمدن جدید(تمدن اروپا)میگویند روحش علم است ، نه فلسفه است ، نه هنر است ، نه چیز دیگر ، روحش علم است ، آنهم علم حسی و تجربی . این تمدن هم دارای نهادهای مختلف و متعدد است ولی روح حاکم بر آن علم است . پس نظریه مارکسیسم در باب تفسیر و توجیه تاریخ اولا بر این اساس است که تمام جامعه بشری - یا به عنوان یک تمدن واحد یا همه تمدنها مشابه یکدیگر هستند دارای یک روح است ، " چند روحی " و " چند حیاتی " نیست ، و [ ثانیا بر این اساس است که ] آن روحی که بر تمام تمدنهای بشر ، بر تمام جوامع بشری حکمفرما بوده است و سایر نهادها به منزله اعضای او بودهاند که این روح در همه جا حلول داشته و بر همه حکومت میکرده است اقتصاد است . و این در دو قسمتش قابل مناقشه است ، هم اینکه ما جامعه بشری را صددرصد مانند موجود زنده تکحیاتی بدانیم ، نه ، میتواند درآن واحد چند حیاتی باشد ، و هم به فرض که نظریه تکحیاتی را قبول کنیم ، ما نمیتوانیم همه تمدنها را با یک چوب برانیم ، بگوییم روح حاکم بر تمدن هند همان روح حاکم بر تمدن یونان است و همان روح حاکم بر تمدن روم است و همان روح حاکم بر تمدن مصر است و همان روح حاکم بر تمدن قدیم ایران است و [ همان روح حاکم ] بر تمدن جدید اروپاست . یک انسان هم ممکن است چند روح حاکم داشته باشد و انسانهای مختلف ممکن است روحهای حاکم مختلف داشته باشند . همینطور است ، یعنی شما نظریه من و ضد نظریه آنها را تایید میکنید ، یعنی اگر انسان یک روح یکنواخت ثابت میداشت [ و ] ما در باب جامعه انسان هم آن را تکحیاتی میدانستیم ناچار بودیم برای همه جامعهها یک نوع روح قائل باشیم ، ولی به دلیل اینکه انسان یک موجود عجیبی است و دارای استعدادهای گوناگون و متضاد ، همانطور که در هر فردی از افراد انسان ممکن است یک استعدادش بشکفد و استعدادهای دیگر را تحتالشعاع قرار بدهد ، در جامعه انسانی هم میشود که یک استعدادش بشکفد و استعدادهای دیگر را - به هر دلیل ، به دلیل به فعلیت نرسیدن ، به دلیلهای دیگر - تحتالشعاع خودش قرار بدهد . این ، حرف درستی است .