فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٦
راجع به تمدنها ، اگر تمدن شامل تمام جوانب زندگی انسان باشد و اینها با هم تناقض نداشته باشند و در یک مسیر سیر کنند حکم یک وجود واحد را دارند چنانکه در روایتی از پیغمبر ٩ وارد است : " مثلالمومنین فی تواددهم کمثل الجسد الواحد " . ما هنوز داریم نظریات را میگوییم . گفتیم که نظریه مارکسیسم این است که تمدنها تکحیاتی هستند و یک روح بر همه آنها حاکم است و آن یک روح حاکم هم اقتصاد است . حالا ، حرف سوم ما این است : حتی ممکن است کسی آن دو مقدمه را قبول کند یعنی تمدن را تکحیاتی بداند ولی روح حاکم بر تمدن را اقتصاد نداند ، یعنی همه تمدنها را هم یکنواخت بداند ولی روح حاکم بر آنها را اقتصاد نداند ، مثلا قائل باشد به اینکه چون بشر یک موجود عاقل و با اراده است [ روح حاکم بر تمدنها ] عقل و اراده است . در واقع مثل اینکه [ روح حاکم ] نوعی فلسفه [ است ، ] نه فلسفه مصطلح به آن معنا که به یونانیها بالخصوص نسبت میدهیم . میگوییم بشر به حکم اینکه یک موجود عاقل شاعر آزاد هست ، همانطور که روح یک فرد را [ عقل و اراده ] تشکیل میدهد [ روح جامعه را نیز عقل و اراده تشکیل میدهد . ] در روح یک فرد هم این مساله مطرح است . آیا عقل و ارادهاش اصل است و باقی دیگر فرع ، یا اینکه نه ، عقل و ارادهاش اصل نیست بلکه چیز دیگر اصل است . اتفاقا مساله را به این صورت طرح کنیم خیلی خوب است . آنچه که ایشان طرح کردند و آنچه که شما طرح کردید سبب شد که من یک مساله جدیدی را طرح کنم .
نهادهای مختلف در فرد انسان
اساسا ما بیاییم سراغ فرد . به جامعه کاری نداریم ، برویم سراغ فرد انسان ، انسان از آن جهت که انسان است ، یک فرد انسان . انسان وجودش دارای نهادهای مختلف است . (در جامعه میگویند نهاد ، ما حالا در فرد هم میگوییم نهاد ، قسمتهای مختلف . )انسان به دلیل اینکه نیازهای مختلف دارد قهرا تمایلات و میلهای مختلف دارد . انسان در دستگاه ادراکی خودش حواس دارد ، با حواس ادراک میکند . دستگاه تخیل دارد که به نوعی روی فراوردههای حواس خود عمل میکند و آن عمل مثلا در شکل ، زیبا کردن و زشت کردن است که هنرها از اینجا پیدا میشود .