فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤
کامل به روش استاد برلینی درست در جهت مخالف عمق افکار او قرار داشت
. هگل پندارهگرا بود ، مارکس با پذیرفتن همان مبانی منطقی مادیگرا شد .
اینچنین دگرگونی را چگونه میتوان توضیح داد ؟ " [١]
- مکانیسم اندیشه همان اصول سه گانه تصدیق و نفی و نفی در نفی بود .
اما گفت اگر این بخواهد در جهت عمل پیاده شود به مبارزه منتهی میشود .
مثلا اشتراک اولیه به عنوان یک تز در نظر گرفته میشود ، بعد سرمایهداری
باعث میشود که طبقات ایجاد بشوند و این ایجاد طبقات مخالفت میکند با
نظام اشتراکی که آنتیتز میشود ولی یک خصوصیتی که در این هست این است
که یک مقداری وسائل و ابزار و صنایع پیشرفت میکند ، بعد این تز و
آنتیتز با همدیگر آشتی میکنند در جامعه کمونیستی که آن جامعه کمونیستی
ضمن اینکه آن اشتراک اولیه را در بردارد صنایع و پیشرفتهای آن دومی را
نیز در بردارد ، یعنی آنچه که واقعیت داشت در هر دو ، آندو را نگه
میدارد و آن تضاد را حل میکند . مارکس و انگلس هم میگویند تاریخ همین
مبارزات طبقاتی است .
. ٢ مکانیسم عمل
یکی از مسائل فوقالعاده مهم در مارکسیسم همین مساله است که اینها میگویند مارکسیسم دانش عمل است ، دانش مبارزه است . یک حرفی به مارکس نسبت دادهاند ، مثل اینکه در این کتاب هم بود و خواندیم ، که فلسفه نه تفسیر جهان است بلکه تغییر جهان است ، یعنی تفاوت میان این فلسفه(یا این منطق ، چون بحث در منطق است ، بحث در جدل و دیالکتیک است)میان این منطق و هر منطق دیگری این است که آن منطقها اگر هم منطق باشند صرفا منطق اندیشه هستند ، یعنی طرز اندیشه کردن را به انسان میآموزند ، فن اندیشیدن را به انسان میآموزند ، ولی این منطق ، این جدل ، این دیالکتیک فن عمل کردن را [ یاد میدهد ] ، آنهم عمل اجتماعی . به عبارت دیگر - که این فصل ، فصل خیلی مهمی است گواینکه اینجا خیلی مختصر بیان کرده است - منطقهای دیگر نه تنها فن عمل را به انسان نمیآموزند بلکه احیانا چون[١] همان ، ص . ٢٣