فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧١
است که جریان پیدا کرده و تحول پیدا کرده تا به اینجا رسیده ، که قهرا آن وقت بشر یعنی همان وجود فرهنگی ، و جامعه بشر ماهیت فرهنگی دارد ، این فرهنگ کوچک از ابتدا تدریجا رشد کرده تا به این حد رسیده ، یعنی اگر ما جامعه بشری را تشبیه کنیم به یک موجود زنده متحول متکامل که از بدو تولد همینطور در حال رشد بوده تا زمان ما ، ماهیت این موجود زنده را چه ماهیتی بدانیم ؟ بگوییم جامعه بشری ، این جاندار یک فرهنگ زنده است ، یک سلول فرهنگی به وجود آمد و رشد کرد تا به اینجا رسید ، یا یک سلولی که ماهیت اقتصادی دارد ؟ این مکتب میگوید این سلول ، این واقعیت ماهیت اقتصادی دارد و هر چه غیر اقتصاد هست آثار و جلوات و توابع و طفیلیهای اقتصاد است ، نظیر آن حرفی که حکما در باب جوهر و عرض میگویند که هر عرضی قائم به جوهر است و هر جوهری دارای یک سلسله اعراض است . پس این کتاب که ما داریم جوهری است دارای یک سلسله اعراض . جوهر اصل است و اعراض فرع و طفیلی . اعراض هر جوهری در واقع جلوهها و تجلیات آن جوهر است . البته وجود عرض غیر از وجود جوهر است ولی وجود عرض وجود تبعی و وجود تطفلی است و به اصطلاح حکما وجود ناعت است . درباره ماهیت جامعه بشری قهرا چنین مسالهای مطرح است . ماهیت جامعه ، ماهیت اصلی و ذاتی و ماهیت جوهری این حقیقت چیست ؟ از نظر مکتب مارکس اقتصاد است ، امور دیگر هست ، همه چیز دیگر در آن هست ، علم هست ، ذوق هست ، هنر هست ، اخلاق هست ، دین هست ، قضاوت هست ، قانون هست ، همه اینها هست ولی همه اینها به منزله اعراض این جوهرند ، تابع و طفیلی این جوهرند . آن اصل است . اگر فرض کنیم که آن ثابت است [ بقیه نیز ثابت خواهند بود ، ] چنانکه حکما میگویند اگر جوهر ثابت باشد عرضش هم ثابت است ، اگر جوهر متغیر باشد عرضش هم متغیر است ، یعنی عرض در ثبات و تغیر تابع جوهر است ، و قهرا هر جامعهشناسی هر جور [ در این مساله ] نظر بدهد چیزی را ناچار جوهر میداند . از نظر مارکس جوهر و ماهیت اصلی سرگذشت جامعه بشری همان اقتصاد است و امور دیگر هر چه هست آثار و عوارض و توابع و طفیلیهای اقتصادند . آن که ماهیت این حقیقت و جوهر آن را تشکیل میدهد اقتصاد است . این ، معنای برداشت اقتصادی [ از ] تاریخ یا بررسی اقتصادی تاریخ است . گفتیم [ مادیگرایی تاریخی ] در عین حال