فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٤
دوم را مارکس . فویرباخ اساسا یک ماتریالیست بود . قبلا هم گفتیم فویرباخ جز پیروان چپگرای هگل است ، البته پیرو هگل هست ، حتی از هگل به " استاد " تعبیر میکند ولی الان بر ما از نظر تاریخی روشن نیست که فویرباخ رسما هم شاگرد هگل بوده یعنی پای کرسی درس هگل نشسته است یا اینکه نه ، اگر میگویند شاگرد و استاد ، به اعتبار این است که پیرو مکتب او بوده است . معروف است - و در این کتاب هم نوشته است - که پیروان هگل دو دسته بودند ، راستگرایان و چپگرایان ، که ظاهرا این به این علت بوده که اینها از ابتدا در دو جناح کرسی هگل مینشستهاند ، آنهایی که در طرف راست کرسی او مینشستهاند و آنهایی که در طرف چپ کرسی او مینشستهاند ، و راه خود هگل همان راه راستگرایان بود . در واقع این چپگرایان بودند که آمدند کمی راهشان را از راه هگل جدا کردند ، یعنی با قبول بسیاری از نظریات و فرضیات او ، در قسمت دیگری راهشان را جدا کردند . مرحله اول را فویرباخ انجام داد که فلسفه خداگرایانه او را تبدیل کرد به فلسفه خداناگرایانه .
دو نوع وحدت وجود ، و شباهت نظریه هگل با یکی از آندو
البته قبلا گفتهایم که در باب هگل عدهای اساسا مرددند که اصلا هگل را یک آدم الهی بدانند یا یک آدم مادی ؟ هگل از نظر خودش یک مرد الهی است و تصوری که مجموعا او از خدا دارد با تصوری که خداپرستهای دیگر دارند متفاوت است . [ نظریه او ] از یک نظر نوعی وحدت وجود است ولی نسبت به وحدت وجودی که عرفای ما دارند یک وحدت وجود ناقص . وحدت وجودی که عرفای ما قائل هستند که خدا را در همه چیز میبینند و در همه چیز میدانند و هیچچیزی را از خدا جدا نمیدانند از راه این است که آنها برای خدا کمال فعلیت و نهایت شدت وجود و لانهایی وجود را قائل هستند . از کمال فعلیت و شدت وجودی که دارد همه چیز پرتوی از اوست و به یک معنا خود اوست ، همه چیز شانی از شوون اوست ، اسمی از اسمهای اوست ، نه یک امری که جدا و منفصل از او باشد . اینها خلقت را به معنی منفصل کردن چیزی از چیزی نمیدانند ، معنای " خلق " را این نمیدانند که خدا یک چیزی را از خود جدا کرد و بیرون آورد . به قول یکی از اساتید ما این تخمگذاری است نه خلقت ، اینکه موجودی موجود دیگری را از خود بیرون