فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٧
از مثالهایی که انگلس و دیگران گفتهاند ذکر میکنیم . یک دانه جو را در زمین میکارید . بعد این دانه جو واقعا در دورهای رشد میکند . این حقیقتی است که در دورهای رشد کرده ، ولی آن که رشد میکند همین دانه است که به صورت یک دستگاه درآمده و رشد میکند . این دستگاه در مجموع خودش ، در جز خودش یک دستگاه تولید مثل هم دارد ، یعنی ضمنا دهها دانه جو هم تولید میکند . یک درخت زردآلو صدها هسته زردآلو هم تولید میکند که این هستههای زردآلو را میشود در کنار همین درخت زردآلو کاشت تا درختهای زردآلوی دیگری بهوجود بیاید و خود این درخت زردآلو هم سر جای خودش باشد . اینکه در خودش دستگاه تولید مثل دارد معنایش تبدیل شدن این به آن نیست . این هنوز خودش در حال رشد است که شما میگویید مثلش هم [ در کنارش موجود شده است . ] یا مانند یک انسان . شخصی در سن بیست سالگی دارای فرزند میشود ، در سن چهل سالگی بچه بیستساله پیدا میکند . این معنایش این نیست که من تبدیل شدم به این و من وجود ندارم . این چه ربطی به این موضوع دارد ؟ ! در غیر جاندارها که اساسا هیچ جا این حرفها وجود ندارد . یک سنگ ، یک خاک ، از کجا میشود ثابت کرد که این تبدیل به ضدش میشود و بعد به ضدضدش و تکامل [ رخ میدهد ؟ ] چه کسی میتواند در عالم بیجانها چنین تکاملی را که اینها بیان میکنند ثابت کند ؟ در عالم جاندارها هم که به صورت بقای انواع و تولید مثل است نه به صورت متبدل شدن یک شی . آنگاه اینها بعضی مثالهای شخصی و فردی ، مانند مثالهای اجتماعی ذکر میکنند . یک نهضتی تبدیل میشود به نهضت دیگر ، که آنجا باز بابش باب دیگری است . فرضا در آنجاها صادق باشد ، در کل عالم این جریانها صادق نیست . این است که مولف اینجا میگوید که ما باید میان این دو مضمون اصلی اندیشه هگل ، سه دوره تحول حیات یعنی تولد و رشد و تنزل و سه پایه فلسفی تز و آنتیتز و سنتز ، عقد ببندیم ، اما نمیگوید چگونه عقد ببندیم ، اینها که با همدیگر جور در نمیآید ! گذشته از اینکه هم آن مخدوش است ، هم این فیحدذاته مخدوش است ، با همدیگر قابل جمع نیستند ، چگونه قابل جمع است ؟ ! این میگوید : تولد ، رشد ، بعد زوال . آن میگوید : تولد ، بعد نفی(در واقع زوال)و بعد کاملتر . " سه پایه " در واقع اینطور میشود : تولد و زوال(به معنای نفی)و بعد نفی در نفی که مرحله سوم رشد است .