فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٢
روشنفکرهای زمان ما هست ، و آن این است که میگویند درست است ، انسان نمیتواند نسبت به کاری که پای " من " در آن کار نباشد شور و نشاطی داشته باشد ، ولی هرکس دو من دارد : من فردی و من کلی و فرهنگی . الان من که در اینجا هستم دو من در اینجا وجود دارد : یکی من به عنوان یک فرد ، یعنی زید پسر عمرو با این مشخصات : قد چند سانتیمتر ، رنگ چنین ، پدر فلان کس ، مادر فلان شخص . اینها البته فانی است . ولی در عین حال با وجود من ، انسان هم که این کلی است در من وجود پیدا کرده . آیا نمیگویند کلی طبیعی در خارج وجود دارد ؟ من ضمن این که یک فرد هستم ، انسان به عنوان آن انسان کلی هم هستم . پس من واقعا دو وجدان دارم ، دو من دارم : یک من فردی و یک من انسانی . حال ، اخلاق یا تعالی انسانیت و تسفل انسانیت دایر مدار این است : هر کاری که من برای من فردی بکنم آن کار ضداخلاقی است یا لااقل غیراخلاقی ، و هر کاری که من برای من کلی خودم بکنم آن کار اخلاقی است . میگویند ما نگفتیم تو کار برای من نکن . آنچه مذهب از طریق خدا وارد میشد و میگفت کار را برای خدا بکن نه برای من ، کار را برای خدا بکن تا انسانی باشد ، این آمده کانالی درست کرده ، میگوید نه ، کار را برای من بکن ، باز میشود انسانی ، اما برای کدام من ؟ من کلی نه
یک وجدان فردی و یک وجدان کلی انسانی . تو کار را برای آن منی که در وجدان کلی انسانی تو هست انجام بده . انسان متعالی ، انسان مترقی کارها را برای انسان میکند نه برای فرد ، و در واقع برای من انسانیاش میکند نه برای من فردی . این ، یک راه و یک توجیه است که مخصوصا بعضی از این اگزیستانسیالیستها مثل هایدگر آمدهاند برای توجیه انسانگرایی پیدا کردهاند بدون آن که از طریق مذهب و خدا وارد شده باشند . این حرف با این شکل و با این بیان البته یک حرف نامربوطی است . در بحث فلسفه راجع به رابطه کلی طبیعی با انسان ، هر فرد در خارج دو وجود و دو من ندارد : یک وجود ، وجود فردی و یک وجود ، وجود کلی ، [ که ] بعد بگوییم وجود فردی من نابود میشود ، وجود کلی من باقی است ، پس من برای وجود باقی خودم که همان انسان کلی است کار انجام میدهم ، که این ، بحث خیلی دقیق و لطیفی است که کلی طبیعی به اصطلاح متعدد است به تعدد افراد ، و واحد است به وحدت فرد ، و فانی است به فنای فرد ، باقی است به بقای فرد ، در همه چیز خودش تابع فرد است .