فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٨
خودش را توضیح میدهد ، ماده خودش خودش را خلق میکند(اینها تعبیراتی است که میگویند) ، دیگر امکان ندارد ، چون شما دوباره آمدید سراغ اصل علیت ، همین قدر که آمدید سراغ اصل علیت ، دیگر از آن ضرورتهای هگلی کوچکترین نشانهای باقی نیست . بعد باید توضیح بدهید . در خود همین کتاب هم در یک جا میگوید به یک مرحله میرسد که اینها نتوانستهاند توضیح بدهند و نمیتوانند توضیح بدهند . وقتی ما میآییم در ماده ، دیگر آن مساله ذهن و این حرفها نیست که عقل میگوید هستی مساوی است با نیستی . این است که در طبیعت ، " شدن " وجود دارد . به قول شما " شدن " در طبیعت لازمه ترکیب هستی و نیستی است . قبول هم کردید . اولا ما میگوییم این که هستی با نیستی ترکیب شده یعنی چه ؟ یعنی نیستی نتیجه میشود از هستی ؟ چگونه نتیجه میشود ؟ چرا یک هستی به نیستی منتهی میشود ؟ به چه دلیل ؟ یعنی این ترکیب چرا صورت میگیرد ؟ چون مساله استنتاج که نیست ، مساله علیت است . شما میگویید از ترکیب اینها تازه " شدن " به وجود میآید . بسیار خوب ، شدن به وجود میآید . نفس این " شدن " یک وجودی است ، یک موجودی است . خودش اول بحث است که آیا این موجود در وجود خودش [ نیازمند به علت است یا نه ؟ ] " شدن " یعنی حرکت . تازه باز بحث حرکت [ مطرح میشود . ] حرکت یک امر عینی خالص میشود نه یک امر ذهنی . همین قدر که یک امر عینی شد دوباره همه حرفهای فلاسفه قبل از هگل از نو پیدامیشود که آیا حرکت نیازمند به محرک هست یا نیازمند به محرک نیست ؟ یعنی باز ما برگشتیم به دوره قبل از هگل . پس هیچ کاری اساسا انجام نداد . این که اینها خیال کردند اگر این دستگاه دیالکتیک را به کار بیندازند دیگر اساسا ماده نیازی به توجیه ماورائی ندارد ، همه اشتباهات از این است که [ آن را به شکل نادرست ] از هگل گرفتهاند . از هگل که گرفتند ، قسمتی از آن را که مربوط به کار هگل بوده دور ریختند ، قسمت دیگرش را باقی گذاشتهاند ، در صورتی که این قسمت لازمه آن قسمت بوده ، یعنی اگر ما فلسفه هگل را صحیح ندانیم - که صحیح نمیدانیم - نمیتوانیم آن نیمهاش را دور بریزیم ، نیمه دیگرش را باقی بگذاریم . جزو دور ریختنیهایی که لازم بوده [ دور ریخته شود ] همان ضرورت منطقی استنتاجهاست . دیگر ضرورت استنتاجی نیست . وقتی ضرورت استنتاج نباشد ، اصل علت و معلول است . وقتی اصل علت و معلول باشد سوال از علت همیشه در جای خودش هست .