فلسفه تاریخ 2
 
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص

فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٨

" از خود بی‌خود شدن " و " با خود بیگانه شدن " کرده است ، یعنی‌ همانچه را که " آنتی‌تز " می‌نامد ، " از خود بی‌خود شدن " و " با خود بیگانه شدن " و " خود از خود بیرون رفتن " و " خود را انکار کردن " تعبیر کرده است . فویرباخ که اساس جنبه‌های ایده‌آلیستی فلسفه هگل را قبول ندارد و یک فیلسوف ماده‌گراست همان اصل از خودبیگانگی را از هگل‌ گرفته و به کار برده است اما نه در آن موردی که هگل به کار برده بلکه در مورد خود انسان ، و در واقع در مورد انسان و تاریخ به کار برده است . او در یک تحلیل جامعه‌شناسانه که از پیدایش دین کرده است دین را مظهر از خودبیگانگی بشر دانسته است ، یعنی مظهر انکار بشر خودش را . بشر آنگاه‌ که به انکار خود پرداخت دین به وجود آمد . با چه بیان ؟ گفته است انسان‌ یک موجود دو سرشتی است ، یک موجودی که از یک طرف از یک سلسله‌ خصلتهای عالی برخوردار است و از طرف دیگر دارای یک سلسله خصلتهای‌ حیوانی است . انسان بعد از آنکه در آن سرشت سفلی وجود خودش سقوط می‌کند و غرق می‌شود ، خود را انکار می‌کند یعنی خود را از آن جنبه انسانی که دارد یا به تعبیر قدمای ما بگوییم خودش را که مظهر و مجمع کمالات است انکار می‌کند و گویی چنین چیزهایی را در خود سراغ ندارد در حالی‌که هر چه هست در خودش است . آنگاه اینها را در یک موجود برتر از خود فرض می‌کند و به‌ این شکل مفهوم " خدا " ساخته می‌شود . این است که انسان در مقابل خدا یک نوع ژستهای " ناچیز گرایانه " پیدا می‌کند ، مرتب کوشش می‌کند که‌ خودش را ذلیل و حقیر و فقیر نشان بدهد و جلوه کند برای اینکه می‌خواهد همه عظمتها و همه عزتها و همه کمالها را در آن موجودی که در ماورا خودش‌ فرض کرده است قرار بدهد . به این ترتیب انسان به نفی خودش می‌پردازد . آنگاه گفت که اگر انسان به همین مقدار یعنی به همین حد فکری و نظری‌ قناعت می‌کرد و بر طبق این به عمل نمی‌پرداخت ، مصیبت زیادی نبود ، مصیبت زیاد آن وقت است که در مقابل همان موجود به قول او " متعدی " که خودش برای خودش ساخته است تسلیم می‌شود ، کرنش می‌کند و از خودش‌ سلب شخصیت و اراده می‌کند . پس انسان اگر بخواهد به مقام انسانی خودش‌ برسد باید بار دیگر به انکار این انکار بپردازد تا شخصیت خودش را باز یابد و در واقع به خود باز گردد . فویرباخ تصریح نکرده که [ آیا این سخن را ] با همان اساس دیالکتیک‌ هگل می‌گفته است که معنایش این است که انسان در یک سطح بالاتر به خود باز گردد ، و یا اینکه نه ، به دیالکتیک هگل هم توجه ندارد و به طور کلی‌ می‌گوید انسان به وسیله