فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٧
انسان چگونه هنر را خلق میکند ؟ فراوردههای سابق ذهنش به طور ساده در مخزن ذهنش جمع شده است ، اگر ذهنش قدرت خلاقیت داشته باشد از اینها صورتهای جدید و بدیع میآفریند . شاعر کارش همین است . یک نفر نقاش هم میآفریند ، غیر از نقاشی که از طبیعت تقلید میکند که آن نوعی دیگر [ و ] عمل مکتسب است ، بلکه نقاشهایی که در مقابل رئالیستها [ قرار دارند . ] رئالیستها آنهایی هستند که طبیعت را تقلید میکنند . اینها را " سوررئال " میگویند . این یک دستگاه ادراکی انسان است . انسان دستگاه عقلانی هم دارد و از یک عقل و ارادهای برخوردار است که حیوان از آن برخوردار نیست . ممکن است کسی بگوید ماهیت انسان را غریزه جنسیاش تشکیل میدهد(حرف فروید همین است)یعنی همه چیز دیگر در واقع در خدمت این یک غریزه است و حتی یک بچه شیرخوار هم اگر پستان مادر را دوست دارد و میمکد در واقع همان جریان به قول او لبیدو است . ممکن است برای فرد انسان هم ماهیت اقتصادی قائل باشد و بگوید [ جامعه ] در درجه دوم قرار گرفته است . ممکن است کسی برای حیات انسان ماهیت اقتداری قائل باشد ، بگوید اصلا آن نیروی اساسی که بر وجود انسان حاکم است برتریطلبی و قدرتطلبی است . مثل اینکه راسل چنین میگوید . نه ، او میگوید همه در عرض [ یکدیگر هستند . ] درواقع چند حیاتی میداند . یکی از شاگردهای فروید - که با خودش هم خیلی مباحثه کرده - میگوید قویترین غریزهای که بر انسان حاکم است برتریطلبی و شخصیتطلبی است . عینا در فرد انسان همه این فرضیهها میآید . میگوییم انسان دارای روح واحد است ولی در روح انسان آن واقعیت اصلی چیست که باقی دیگر فرع است ؟ ممکن است کسی بگوید که روح انسان هم خودش چند حیاتی است ، چند شعبه مستقل است که هیچکدام بر دیگری تقدم ندارد . راسل اینطور میگوید . او میگوید من نمیتوانم حرف مارکس را تایید کنم برای اینکه میبینم که در مواردی غریزه جنسی همان قدر قوی است بلکه قویتر است از غریزه اقتصادی ، زیرا در فرد ما میبینیم که