فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٦
بود یعنی دین را صددرصد اختراع پیغمبران میدانستند . منتها بعضی از اینها که نسبت به پیغمبران خوشبین بودند - که خیلی از آنها اینطور بودند - میگفتند که پیغمبران یک سلسله مردمان مصلح و نابغهای بودهاند که قصدشان اصلاح بشریت بوده است و طرحهایی برای اصلاح بشریت داشتهاند ولی نظر به اینکه اگر میگفتند این طرحها را ما خودمان شخصا اظهار کردهایم مردم گرایش پیدا نمیکردند العیاذبالله آمدند این دروغ مصلحتی را گفتند و این را مستند کردند به مبادی غیبی و گفتند دنیایی قبل از این دنیا وجود دارد و دنیایی بعد از این دنیا وجود دارد و . . . آن گروهی که حتی این مقدار هم قائل نبودند مثلا العیاذ بالله گفتند پیغمبران به خاطر منافع خودشان اینها را فرض کردند یا با صاحب منافعها ساختند. ولی در دنیای جدید دیگر اینطور اظهار نظر نمیکنند ، یعنی اینها بیشتر میروند روی زمینههای کلی اجتماعی . یک فرد را مسوول نمیدانند ، لهذا میروند روی زمینههای روانشناسی ، بعد میگویند ظهور پیغمبران هم در این زمینههاست . آن که مثلا ریشه دین را جهالت میداند ، میگوید این زمینه اول در جامعه به وجود میآید ، بعد در این زمینه موجود پیغمبران بهوجود میآیند . آنچه که فویرباخ میگوید یک مطالعه جامعهشناسانه است . این در واقع زمینه پیدایش ادیان است . میخواهد بگوید که این حالت روانی و این حالت اجتماعی خود به خود به وجود میآید . یک نوع توجیه روانشناسانه و یک نوع توجیه جامعهشناسانه . زمینه را دارد بیان میکند . پیغمبران هم که به عقیده اینها فردی از افراد بشر هستند ، منتها افرادی که برجستگی خاص دارند که وقتی در زمینهای یک فکر پیدا شد قهرا این فکر در شخصی طلوع میکند ، جهش پیدا میکند ، به آن شکل ظاهر میشود. این حرف نامربوط است.
مرحله دوم گرایش از ایدهآلیسم هگل به ماتریالیسم مارکس
بعد ما باید وارد مرحله دوم بشویم ببینیم که مارکس چه کرد ؟ تا اینجا قدمی بود که [ فویرباخ ] برداشت . تعبیر این کتاب این است(اول تعبیر ضعیفی دارد ولی مقصودش روشن است ، مخصوصا بعدها روشنتر میشود . ) میگوید فویرباخ از همهخداگرایی هگل به سوی خداناگرایی و بشرگرایی آمد ولی مارکس به سوی مادهگرایی آمد . مرحله دوم این است که به سوی مادهگرایی آمد و از مادهگرایی تاریخی شروع کرد تا به مادهگرایی فلسفی تعمیم یافت . این عبارت یک عبارت