فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٤
اجتماعی ، انسان در مقام عمل - که میخواهد آن را پیاده کند - میتواند بفهمد که آیا این فلسفه برای عمل کردن رسا هست یا رسا نیست ، و الا انسان تا وقتی در مقام عمل بر نیاید خیال میکند رساست . تا این حد ، حرفش حرف نسبتا درستی است ولی حرف تازهای نیست . همان حرف دیگران است در مورد جامعه . ولی اینها میخواهند مساله را توسعه بدهند . میگویند " با تغییر جهان " . ما جهان را که نمیتوانیم تغییر بدهیم ، جامعه خودمان را تغییر میدهیم . جهان را هم اگر تغییر میدهیم یعنی همین طبیعت محدود اطراف خودمان . فلسفه که این نیست که مثلا بشر سروکاری دارد با این زمین و این آب و این هوا و این نور . حال فرض کنید با طبیعت در حال مبارزه است ، اینها را تغییر میدهد . در جامعه هم خودش همیشه در حال مبارزه است و در صدد تغییردادن و دگرگونکردن جامعه است . حداکثر تجربیاتی است در حد جامعه ، تجربیاتی است در حد این طبیعت محدود . تغییر جهان یک حرف مسخره است که آدم بگوید من جهان را دارم تغییر میدهم . چه چیز جهان را داری تغییر میدهی ؟ ! اگر ما همه انسان را و همین زمین خود را ، نه تنها زمین خود را ، و همه منظومه شمسی را [ تغییر دهیم ] ، تازه ما نسبت به زمین چقدر هستیم و زمین ما در مجموع منظومه شمسی خودش چقدر است ! اگر ما تمام زمین و منظومه شمسی را نسبت به کهکشانی که این منظومه شمسی جز آن است حساب کنیم اصلا قابل حساب کردن نیست ، مثل این است که یک ریگی را در کویر به حساب آورده باشیم ، بعد در آن ریگ یک تغییراتی ایجاد کنیم بگوییم ما داریم کویر را تغییر میدهیم . و تازه آن یک کهکشان آن است ، کهکشان ما در مقابل کهکشانهای دیگری که در عالم هست به حساب نمیآید ، در صورتی که بشر - از جمله خود اینها - وقتی میخواهد جهان را تفسیر کند میخواهد کل جهان و کل هستی را در تمام ابعادش تفسیر کند . اصلا این حرف مفت است که انسان بگوید ما جهان را تغییر میدهیم ، آن وقت با تغییرش داریم تفسیر میکنیم . به هر حال ، این جمله هم که گفتهاند همین است ، یعنی باز یک مساله تقدم کار بر اندیشه به معنی این است که تکامل اندیشه را از راه تکامل کار باید به وجود آورد . عبارت را میخواستیم بخوانیم ولی نمیرسیم . بحث خیلی خوبی است .