فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٠
میرود او را وادار میکند و آن با تغییر است ، به حسب غریزه میخواهد این را این طور بکند ببیند چطور میشود . او در لابراتوارش است ، لابراتوار او همینهاست . بعد از مدتی که اینها برایش تجربه شد و امر عادی شد و قضیه از تازگی افتاد آرام میشود ، بعد ما میگوییم عاقل شده و " عاقل شده " یعنی اینها را شناخته ، حالا که شناخته دیگر برایش چیز تازهای نیست که از نو بخواهد این کار را بکند . و خیلی افراد هستند شما میبینید همین طورند ، یک شی تازهای که میبینند آرام نمیگیرند ، تا به آن دست نزنند ، زیر و رویش نکنند ، نگاهش نکنند ، و احیانا یک شی الکتریکی و برقی است ، خطر هم دارد ، ولی تا به آن دستی نزنند آرام نمیگیرند . به هر حال ، انسان یک چنین موجودی است ، میخواهد عمل کند ، عمل تغییردهنده ، میخواهد تغییر بدهد و بشناسد و بعد بسازد . پس اینکه مارکسیسم یک فلسفه عمل است ، معنی دوم پیدا کرد ، از جنبه مساله شناخت ، یعنی فلسفهای است که شناخت را از راه عمل میجوید و لهذا [ مولف ] گفت که آن حرف معروف مارکس را که گفته است که فلسفه تفسیر جهان نیست تغییر جهان است ، اغلب خیلی ساده تلقی کردند ، خیال کردند که او آمده اصطلاح را تغییر داده ، گفته دیگران خواستهاند جهان را تفسیر کنند که اسمش را گذاشتهاند فلسفه ، من اسم تغییر جهان را میگذارم فلسفه . این که میشود اسم گذاری ، نه ، او میخواهد بگوید که دیگران میخواهند جهان را بدون تغییر تفسیر کنند و این تفسیر تفسیر صحیحی نیست ، من میگویم فلسفه تغییر جهان است ، یعنی باید تغییر داد تا بتوان تفسیر کرد . تفسیر ، شناخت است . شناخت بر اساس تغییر است . پس [ با توجه ] به این معنا وقتی که ما میگوییم که مارکسیسم پرکسیس است ، فلسفه عمل است ، مفهوم دومی پیدا کرد ، یعنی فلسفهای است که برای عمل تقدم بر شناخت و بر اندیشه قائل است ، یعنی در مساله شناخت قائل به فلسفه عمل است و قائل به تقدم عمل بر اندیشه . پس دو معنی مختلف شد . اما وقتی خوب دقت کنیم میبینیم این دو معنی مختلف به یک اصل برمیگردد . آنجا ما میگفتیم که مارکسیسم فلسفه عمل است ، یعنی فلسفهای است برای عمل ، همین طور که اینجا گفتیم که مارکسیسم فلسفهای است که عمل را بر شناخت مقدم میداند ، عمل را بر اندیشه مقدم میشمارد و شناخت را مبتنی بر عمل و بر تغییر میکند .