فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٥
بیفکند . حقیقت خلقت هم برمیگردد به همان تجلی و ظهور(و بنور وجهک الذی اضا له کل شی)ولی آن ، روی کمال فعلیتی است که دارد . نوع دیگر از وحدت وجود این است که یک شی به دلیل کمال بیفعلیتی و کمال بیرنگی و بیشکلی و نداشتن هیچ چیزی پذیرای همه چیز میشود . چون تعینی از خودش ندارد هر تعینی را میپذیرد . ولی آن تعینی که میپذیرد ، آن را ندارد و میپذیرد ، که درباره - به قول فلاسفه - ماده اولی یا هیولای اولی چنین چیزی است ، یعنی حقیقت بیتعین مطلق ، یعنی قوه و استعداد محض که هیچ فعلیتی ندارد . چون هیچ فعلیتی ندارد همه گونه فعلیت را در خود میپذیرد . مساله همهخدایی هگل از قبیل نوع دوم است ، چون او در فلسفه خودش تصریح میکند که سلسله مراتب تزها و آنتیتزها و این مثلثها که همین طور پیش میرود ، هر مرتبه قبل در مرتبه بعد وجود دارد و هر مرتبه بعد هم در مرتبه قبل وجود دارد ، از باب اینکه هر ناقص در کامل وجود دارد و هر کاملی هم در ناقص وجود دارد ، اما " ناقص در کامل وجود دارد " یعنی کامل مرتبه اعلای وجود ناقص است ، " کامل در ناقص وجود دارد " از باب اینکه ناقص مرتبه ضعیف وجود کامل است . این مثل این است که بگوییم نور ده شمعی در هزار شمعی وجود دارد ، یعنی نور هزار شمعی درجه کامل همین است ، نور هزار شمعی هم در نور ده شمعی وجود دارد ، از باب اینکه این درجه ضعیف آن است . حال ، او از باب اینکه خدا را یک حقیقتی گرفته است که آن را یک بر نهاده و تز فرض کرده که بعد در مقابلش یک آنتی تز قرار داده و بعد در مقابلش سنتز ، [ معتقد است ] اینها از یکدیگر جدا نیستند ، تز و آنتیتز و سنتز مراتب تکامل یکدیگر هستند و بنابراین میشود گفت انسان در خدا وجود دارد ، میشود گفت خدا در انسان وجود دارد ، میشود گفت طبیعت در خدا وجود دارد ، یا گفت خدا در طبیعت وجود دارد . به هر حال این معنای همهخدایی [ است ، ] چون برای فلسفه هگل تعبیر " همهخدایی " کرده بود . خواستم توضیح بدهم که چرا او را در عین حال وحدت وجودی هم میدانند و نوعی وحدت وجود هم برایش قائل هستند . فویرباخ آمد اساسا منکر وجود خدا شد ، حال بر چه مبنایی ، بعد گفته خواهد شد . پس در این مرحله تا اینجا با هگل فاصله گرفت . بعد مارکس و امثال او یکی دو قدم جلوتر رفتند و آن مرحله مادهگرایی انسان