فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٧
این فرضیه به عمل میآید جواب مخالف داد این فرضیه طرد میشود ، اگر آن را تایید کرد قبول میشود . پس معیار اینکه یک فرضیه حقیقت است یا حقیقت نیست این نیست که از بدیهیات اکتساب شده باشد یا نشده باشد ، یعنی علم با علم توجیه نمیشود ، علم با عمل توجیه میشود . فرض کنید راجع به فلان بیماری ، ما نمیدانیم که فلان دارو آیا برای این بیماری مفید است یا مفید نیست . برای اولین بار یک فرضیه پیدا میشود . حال این فرضیه چگونه پیدا میشود ، این هم خودش یک مشکلی شده است که بعضیها این را تعبیر به " الهام " میکنند ، میگویند یک نوع برقی در ذهن دانشمند میزند و گویی نوعی الهام برای او پیدا میشود ولی نمیداند که آیا این الهام او حقیقت است یا حقیقت نیست . بعد - اگر این دارو برای سرطان است چندین بیمار سرطانی را با این دارو آزمایش میکنند ، یا روی حیوانات آزمایش میکنند ببینند عمل چه جواب میدهد ، اگر جواب مساعد داد میگویند درست است ، اگر نه ، نه . یا در باب علت پیدایش یک بیماری ، مثلا آیا دود سیگار منشا پیدایش سرطان هست یا نه ؟ این را در عمل روی حیوانات آزمایش میکنند ، مواد اصلیای که در سیگار هست آزمایش میکنند ، نتیجه را میبینند . پس به یک معنا از همان دوران بعد از دوره بیکن و دکارت در مساله " معیار حقیقت چیست ؟ " نظریات فرق کرد ، یعنی قبل از آنها به قول اینها در منطق ارسطویی علم معیار علم بود ، بدیهی معیار نظری بود ، ولی در این دوره بعد عمل معیار علم شد ، یعنی معیار حقیقت شد ، معیار " درستی " شد ، وسیله کشف مجهولات واقع شد . این هم باز نوعی تقدم کار است بر اندیشه که این مقدار را قبلا دیگران هم گفته بودند .
پراگماتیزم
بعد یک مرحله بالاتری هم پیش آمد و آن همان پراگماتیزم ویلیام جیمز بود . ویلیام جیمز آمد یک حرفی زد ، نگفت که عمل معیار حقیقت است ، او به فایده چسبید ، گفت اصلا حقیقت داشتن یعنی اثر عملی داشتن ، فایده داشتن ، حقیقت را تعریف کرد به این که در عمل آثار خوب و مفید داشته باشد . دیگران میگفتند که یک چیز دو گونه ارزش میتواند داشته باشد ، یکی ارزش نظری ، یعنی اینکه حقیقت باشد ، مطابق با واقع باشد ، دیگر ارزش عملی ، که در عمل هم برای ما مفید واقع