فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٩
" حیوان ناطق " ، در تعریف زمین میگوییم کره چنین و چنان ، ولی البته این انسان که در ذات خود چیزی است و زمین که در ذات خود چیزی است با یکدیگر در ارتباط هم هستند یا حتی روی همدیگر اثر هم میگذارند . این مقدار را که قدما هم میگفتند . بعد هگل - و اینها هم گاهی در سخنانشان این حرفها را میآورند - گفت اصلا هر چیزی جز مجموع آثاری که از اشیا دیگر گرفته چیزی نیست ، یعنی خودش جز مجموع همین اثرها چیز دیگری نیست ، نه اینکه چیزی است دارای رابطه با اشیا دیگر ، اصلا تمام ماهیتش همین رابطههاست . اگر بپرسید چیست ؟ میگوییم رابطه با این ، با آن ، . . . خودش جز همان رابطه ماهیتی ندارد ، واقعیتی ندارد . به این شکل البته فقط هگل چنین حرفی را زده که ماهیت اشیا را مجموعه روابط آنها با اشیا دیگر تشکیل میدهد . نه اینکه بگوییم انسان یک ماهیت و ذاتی دارد قطع نظر از اشیا دیگر ، اصلا قطع نظر از اشیا دیگر ذات ندارد ، ذاتش را همین روابط تشکیل میدهد . از نظر اینها هم انسان تعریف ندارد که بگوییم انسان جوهری است جسمانی چنین و چنان که قدما میگفتند . انسان یعنی مجموعی از آثاری که در طول تاریخ میلیونها سال در گذشته و یا یک سلسله آثار در زمان حاضر که از بیرون در یک جا جمع شده ، مجموع این آثار میشود انسان ، چیز دیگری نیست . این نظم که شما میگویید ، مقصود فقط همان رابطه است ، نه نظم به آن مفهومی که الهیون میگویند یعنی نظام ، یعنی چیزی که حکایت میکند از اینکه نظم ، ساخته یک شعور و یک تدبیر است . این را که اینها نمیگویند . [ از نظر اینها ] نظم یعنی همان ارتباط . هزار جور ارتباط در عالم فرض میشود .