فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٣
کارگر را به خودش میشناساند ، کارفرما را هم به او میشناساند : آیا تو میدانی که تو یک انسانی ، او هم یک انسان است ؟ آیا میدانی او در سال چقدر سود میبرد ؟ میدانی آن سودی که او میبرد به سرمایه تعلق ندارد ، به کار تعلق دارد ؟ همان وضع موجود را در روح انسانها منعکس میکند . وقتی منعکس کرد ، در انسانها تحرک بهوجود میآورد . پس نقش انسان باز هم در جهت مسیر همان وضع موجود است ، مثل این است که موتوری که به هر حال دستگاهی است که دارد حرکت میکند نیاز به سرویس دارد ، نیاز به تعویض روغن و گریسکاری دارد . وقتی شما این کار را کردید این موتور حرکت خودش را بهتر و شدیدتر و تندتر انجام میدهد . مارکس هم که در ابتدا با این قوت و قدرت آمد گفت اقتصاد زیربنای تاریخ است ، خودش هم اواخر متوجه شد که انسان را به کلی نفی کرده ، اراده انسان و اصالت انسان را به کلی نفی کرده است . بار دیگر آمد اینچنین تعبیر کرد که درست است که اقتصاد زیربناست و آن جنبههای فرهنگی ، قضایی و مسائل اجتماعی همه روبناست ، ولی همچنانکه زیربنا بر روبنا اثر میگذارد روبنا هم روی زیربنا اثر میگذارد . بعد هم گفتند اگر ما در گذشته هم این نکته را بیان نکردیم نقص ما بوده نه نقص منطق دیالکتیک ، چرا ؟ برای اینکه در منطق دیالکتیک یکی از اصول ، اصل تاثیر متقابل است ، یعنی در این منطق هیچ چیزی علت مطلق نیست ، هیچ چیزی هم معلول مطلق نیست ، هر علتی علت است برای معلول خودش و همان معلول هم به نوبه خود علت است برای علت خودش . بنابراین این حرف با اصول دیالکتیک نمیسازد که ما بگوییم فقط اقتصاد علت است و غیر اقتصاد از تمام شوون اجتماعی هر چه هست همه معلولند و اثر پذیر ، نه ، در عین حال روبنا هم به حکم اصل تاثیر متقابل بر زیربنا اثر میگذارد . بنابراین این مقدار را خود مارکس هم گفته است . بعضی خیال کردهاند این مقدار را مارکس نگفته ، نه ، این مقدار را خود مارکس هم گفته است که روبنا هم در زیربنا میتواند اثر بگذارد بلکه به حکم یکی از اصول دیالکتیک باید هم اثر بگذارد .
تناقض میان ماتریالیسم تاریخی
مارکس و منطق دیالکتیک
ولی اینجا یک سوال قهرا باقی میماند و آن سوال این است : آیا اینجا یک نوع