فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٣
میپوشد برای اینکه یک وقتی خدای نکرده لباس کهنه نپوشد ، یا یک عمر
نان و پیاز میخورد که یک روزی فقیر نشود که بخواهد نان و پیاز بخورد .
این است که در دنیا مانند فقرا زندگی میکند ولی در قیامت باید حساب
اغنیا را پس بدهد . این برای همین است که این انسان خودش را در این
جور مواقع گم کرده است ، خودش را گم میکند ، نمیداند که اگر من باید
برای خودم کار کنم برای خود کار کردن این نیست . با اینکه انسان [ مجبور
] است که برای خود کار کند ولی وقتی که خودش را با غیر خود اشتباه
میکند همیشه برای غیر خودش کار میکند و خودش خیال میکند که برای خودش
دارد کار میکند ، و این فقط روی همین جهت است که خودش را با غیر خودش
اشتباه میکند .
داستان آن مرد نادانی است که(این جور مثالها را اغلب به ملا نصرالدین
نسبت میدهند)زنگولهای به پایش بسته بود برای اینکه یک وقت خودش را
گم نکند . یک وقتی خواب بود ، شخصی آن را از پایش باز کرد و به پای
خودش بست . وقتی بیدار شد نگاه کرد ، از طرفی خودش را خودش میبیند ،
و از طرفی دید که این زنگوله یا نخ به پای اوست . گفت اگر تو منی پس
من کی هستم ، اگر من تو هستم پس تو کی هستی(خنده حضار) . در مانده بود
که این " من " کجاست ، این است یا آن . خودش را با او اشتباه میکرد.
بعد ما دیدیم که این مطلب یک ریشه خیلی عمیقی در معارف اسلامی دارد و
آن مساله خود را گم کردن و خود را نیافتن و در مقابل ، خود را باز یافتن
است ، و فلسفه اخلاق اسلامی بر اساس خود واقعی را باز یافتن است ، یعنی
ضد اخلاقها همیشه از خود را گم کردن پیدا میشود و آنچه که اخلاق و تعالی و
ارزش است از باز یافتن خود پیدا میشود .
علاوه بر این ، جملهای هست در کلمات حضرت امیر که در نهجالبلاغه نیست
ولی در غرر و درر آمدی هست و آن این است ( در سیری در نهجالبلاغه نقل
کردهام ) : « " عجبت لمن ینشد ضالته و قد اضل نفسه فلا یطلبها " » [١]
من تعجب دارم از کسی که اگر یک چیزی گم کند ( مثلا انگشترش را گم کند )
دائما میگردد که پیدا کند ، خودش را گم کرده چرا نمیرود خودش را پیدا
کند ؟
[١] غرر و درر آمدی ، جأ ٤ ص . ٣٤٠