فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٠
این یک جهت فراگذشتن [ مارکس از فویرباخ . ] جهت دیگر این است که به عقیده مارکس فویرباخ نتوانست ریشه این مطلب را نشان بدهد که چرا بشر به انکار و به نفی خودش میپردازد . کانه این را یک امر عادی و اتفاقی تلقی کرده است ، در صورتی که کارل مارکس برای آن یک واقعیت تاریخی و مادی قائل شد یعنی آن را نتیجه جبری وضع مادی و اقتصادی بشر در شرایط و زمان خاص دانست که این در ظرف خودش صورت یک امر ضروری را پیدا میکند و اگر بشر بخواهد از این از خودبیگانگیها - نه تنها از خودبیگانگی دینی - رهایی یابد جز اینکه آن اساس و علتی را که منشا همه این از خودبیگانگیهاست از بین ببرد راه دیگری ندارد . بنابراین دین بلکه همه از خودبیگانگیها یعنی همه این مسائل انسانی در درجه دوم قرار میگیرند ، وضع خاص اقتصادی این از خودبیگانگیها را ایجاب میکند . برای اینکه رهایی از اینها پیدا بشود باید سراغ علت رفت . اساسا تا وضع اجتماعی آن وضع خاص نشود - که همان سوسیالیزم کامل است و آن سوسیالیزم هم باز مولود یک شرایط خاص مادی فنی تولیدی است - اینها از بین نمیروند . اگر آن به وجود نیاید کوشش برای از بین بردن اینها بیفایده است ، یعنی اگر جامعه مثلا در شرایط فئودالی زندگی کند و بخواهد در آن شرایط با این از خود بیگانگیها مبارزه کند بیفایده است . در شرایط خاص خودش : اگر روابط تولیدی عوض بشود ، اگر نیروی تولیدی به حدی از تکامل برسد که یک روابط تولید جدید اجتماعی را اقتضا کند ، خواهناخواه و خود به خود همه اینها از بین میرود . این خودش یک نقطه عطفی است ، هم از نظر مبارزه با دولت ، هم از نظر مبارزه با سرمایه و سرمایهدار و هم از نظر مبارزه با دین و مذهب ، یعنی این سه چیز : وضع خاص سرمایهداری یعنی رابطه مالکیت ، قدرت : اینکه دولتی باشد و مردمی ، طبقهای به نام " دولت " بر مردم حکومت کنند ، و دیگر چیزی به نام " دین " در میان مردم وجود داشته باشد ، این سه راس به اصطلاح یک عصای سه شاخه - که به قول آنها یک عصایی است که سه شاخ دارد ، یکی دین است ، یکی اقتصاد و یکی سیاست و دولت - اگر شرایط مادی رسید به آن شرایط با دگرگون کردن وضع در شرایط خاص خودش که [ این دگرگونی را ] اقتضا دارد و ایجاب میکند ، اینها خودبهخود از بین میروند ، دیگر نیازی به مبارزه و تبلیغ ندارد ، و لهذا طبق تز مارکس در هیچ کشور