فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٧
ناقصی است . کانه فویرباخ به سوی ناخداگرایی آمد ولی دیگر به سوی مادهگرایی نیامد ، در صورتی که ناخداگرایی همان مادهگرایی بود . بعد هم خودش به این مطلب تصریح میکند . این مطلب هم که بعد میگوید ولی مارکس به سوی مادهگرایی آمد ، یعنی کار اضافهای که او کرد این بود که فلسفه هگل را یک فلسفه مادهگرا کرد ، یک مادهگرایی تاریخی و بعد مادهگرایی فلسفی . این هم احتیاج به توضیح دارد و آن توضیح این است : هگل منطقی دارد که همان منطق دیالکتیک است که خیلی دربارهاش سخن گفته شده است . آن ، منطق است ، طرز تفکر است . فلسفهای دارد که آن فلسفهاش اگر ایدهآلیسم نیست ماتریالیسم هم نیست . حقیقت این است که مارکس ماتریالیسم را از فویرباخ و آن مادیون قرن هجده بلکه قبل از فویرباخ گرفت ولی منطق دیالکتیک را از هگل گرفت . . . [١] در بحثهای گذشته سیر تحول مارکسیسم و ریشههای آن بیان شد ، اینکه از کجا شروع شد و چگونه تحول پیدا کرد . از هگل شروع شد و بعد به افکار فویرباخ رسیدیم و بعد به افکار مارکس ، و این کتاب هم طوری مطلب را تلقی کرد که فویرباخ در افکار خودش از هگل پیش افتاد و مارکس هم از فویرباخ پیش افتاد و در چه جهاتی بود . اینها قبلا گفته شد ، تکرار نمیکنم . یکی از آن مسائل که جنبه انسانی قضیه بود [ این است : ] هگل بر اساس فلسفه خودش سخنی گفته بود در باب روح و طبیعت یا ایده و طبیعت . او چنین فرض کرده بود که روح یا ایده به منزله تز است و طبیعت به منزله آنتیتز ، یعنی طبق اصل او روح - و هر تزی - بعد از آنکه خود را تثبیت میکند ، به انکار خود و به نفی خود میپردازد یعنی خودش مشتمل بر نفی خودش است و به تعبیر دیگر خودش خودش را نفی میکند و خودش خودش را انکار میکند . طبیعت همان ایده نفی شده و ایده انکار شده است و انسان از نظر هگل نفی در نفی است یعنی انکار انکار است و به معنی دیگر نوعی بازگشت است ولی در سطح بالاتر . انسان ، ترکیب و سنتز خدا و طبیعت است . او در مساله اینکه روح چگونه خود را انکار میکند و چگونه خود را نفی میکند تعبیر
[١] [ مطلب ناقص است ، در نوار به همین صورت است . ]