فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٤
میکند ، در آن وقت است که گرایش دینی پیدا میکند ، آن وقت به خودش
به نوعی بیایمان و بیاعتقاد میشود ولی آن آرمانهای خودش را در بیرون
جستجو میکند ، اگر اینطور باشد پس باید نسبت مستقیمی باشد میان
گرایشهای دینی از یک طرف و سقوطهای اخلاقی از طرف دیگر ، یعنی همیشه
افراد هر چه بیشتر سقوط اخلاقی پیدا میکنند گرایش دینی بیشتر پیدا کنند ،
در صورتی که قضیه درست برعکس است ، یعنی انسان هر چه گرایشهای حیوانی
، بیشتر پیدا میکند از دین دورتر میشود .
از اینجا انسان ارزش حرف قرآن را میفهمد که « " هدی للمتقین "غ[١].
همیشه میگویند یعنی چه " هدی للمتقین " ؟ ! یعنی تا انسان به آن تقوای
فطری خودش باقی نباشد به این سو نمیآید. در آن سو هم « " کلا بل ران علی
قلوبهم ما کانوا یکسبون " غ[٢] میشود، یعنی هرچه انسان بیشتر سقوط اخلاقی
پیدا کند بیشتر دور میشود ، بعد کارش به انکار و الحاد میرسد : « " ثم
کان عاقبه الذین اساوا السوای ان کذبوا بایات الله " »[٣] .
اتفاقا یک نظریه دیگر که درست عکس این نظریه است بیشتر قابل توجه و
تامل است تا این نظریه . بعضی میگویند دین کسی را نساخته ، یعنی خوب
نساخته ، همیشه خوبها چون خوب هستند به طرف دین میروند ، از بس که
دیدهاند افرادی به سوی دین گرایش دارند که آن ارزشهای انسانی در آنها
زنده است نه آنهایی که در دره حیوانیت سقوط کردهاند .
به هر حال این یک فرضیه مزخرفی است که جناب فویرباخ در اینجا [ دارد
. میگوید ] حال که اینطور است پس انسان در اثر گرایش به خدا و دین از
خودش بیگانه شده است . برای این که انسان به خودش بازگردد باید خدا و
دین را کنار بگذارد تا به خودش ایمان پیدا کند و به خدایی جز خودش
معتقد نباشد و خدای خودش را " خودش " بشناسد ، که مقصود از " خدای
خودش " یعنی آنچه که این فضیلتها و کمالات در او وجود دارد . آن ذات
مستجمع جمیع صفات کمالیه را خودش بداند نه چیز دیگر و آنچه باید او را
بپرستد ، او را عبادت کند ، در مقابل او تسلیم باشد ، همان خودش باشد ،
یعنی همان جنبههای متعالی وجود خودش نه
[١] بقره / [٢] - . مطففین / . ١٤ [٣] روم / . ١٠