فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٧
جناب مارکس خلق بشود این حرفها تشریح و ثابت شده است . حرفهایی نیست
که بگوییم چون شما چنین گفتید ما امروز میگوییم . هزار سال قبل از جناب
مارکس این حرفها زده شده که خیر ، این حرفها هیچ ارتباط [ با نبودن خدا
] ندارد ، بلکه چون خدا هست عالم نظام دارد و نمیشود نظام نداشته باشد .
خوب ، اگر اینطور است پس چرا قرآن به علل طبیعی استناد میکند ؟ چرا
مثلا وقتی میخواهد بگوید که خدا گیاه را میرویاند میگوید : « " ینبت لکم
به الزرع " »[١] به این وسیله . پس دخالت آن را به رسمیت میشناسد .
این کلمه " به " در قرآن زیاد است . یا چرا قرآن خلقت را به صورت
تطورات ذکر میکند ؟ یعنی همین پیوستگیای که شما میگویید، همین پیوستگیها
را به عنوان فعل خودش بیان میکند :
« " و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طین ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین
ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فکسونا
العظام لحما ثم انشاناه خلقا اخر فتبارک الله احسن الخالقین . " » [٢]
نفس همین پیوستگیها با خصلت پیوستگیشان فعل خداوند هستند و جز این
محال است . اصلا فرضی جز این محال است ، یعنی محال است که ما اشیا را
بدون فرض پیوستگیها ، مستقیما و بدون ارتباط حوادث با یکدیگر مستند به
ذات باری کنیم(همان فرض اشاعره) . فلاسفه قاعدهای دارند که آن قاعده را
از قطعیترین قواعد خودشان میدانند ، میگویند " کل حادث مسبوق بماد و قو
تحملها " (و گاهی میگویند " بماد و مد " یعنی هر پدیدهای قبل از خودش
مادهای دارد که آن ماده حامل امکان و استعداد آن است و بعد این پدیده در
آن مادهای که حامل امکان و استعداد آن است به وجود میآید ، یعنی چنین
پیوستگی قطعی میان هر پدیدهای و مادهای قبلی که از آن ماده به وجود میآید
هست . به عبارت دیگر حال و گذشته و آینده با یکدیگر پیوسته و مربوط
هستند ، و این جز اصول مسلم حکمت الهی است ، یعنی اگر ما نظر به آن
طرف و به آن وجهه بکنیم ، خود اصول علم الهی یعنی
[١] نحل / . ١١ - . مومنون / ١٢ - . ١٤