فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٤
ثابت لایتغیر بودند و این سنت ثابت لایتغیر را چیزی به نام " عادالله " میخواندند . مثلا میگفتند مانند این است که کسی بگوید همین قدر که زید یک یک تومانی درآورد پشت سرش نود و نه تای دیگر هم در میآورد . هیچ پیوستگی معقول و منطقی میان خود این یک تومانیها وجود ندارد ولی میدانیم او یک خصلتی دارد ، یک عادتی دارد که اگر یک یک تومانی را به زمین زد قطعا نود و نه تای دیگر هم به زمین میزند . پس در عمل تفاوتی پیدا نمیشود . ولی تصور این ماتریالیستها از خدا چنین است ، یعنی آن عاملی که به طور گسسته در میان اشیا عمل میکند ، یعنی در جهانبینی آنها هیچگونه پیوستگی منطقی و ذاتی و معقول - که معقول به همان معنی منطقی بودن است - در میان اشیا نیست و فقط یک پیوستگی ظاهری و خیلی اوقات هم تخلف پذیر [ وجود دارد ] و بلکه خود این جناب مارکس - که نشان میدهد معلوماتش در مسائل الهی چقدر بوده است - در آن نامهای که به پدرش نوشته است ، نوشته " من روز به روز اعتقادم را به خدا از دست میدهم برای این که روز به روز اعتقادم را به نامعقول بودن نظام اشیا از دست میدهم ، روز به روز بیشتر به رابطه منطقی میان حوادث پیمیبرم " . پس ایندو برای اینها اینچنین مساوی بودهاند ، یعنی مساوی بوده است رابطه پیوستگی به قول خودشان معقول و منطقی میان اشیا با نفی خدا از یک طرف ، و رابطه ناپیوستگی منطقی میان اشیا با وجود خدا از طرف دیگر . پس وقتی که من به این پیوستگی رسیدم قهرا آنچه را که مولود اعتقاد به آن ناپیوستگی بود از دست دادم . میگوید : " تمام شواهد وجود خدا دال بر عدم وجود خداست . شواهد واقعی باید چنین بیان شوند(میگوید شواهد وجود خدا در این عبارت خلاصه میشود) : چون طبیعت تشکیلات درستی ندارد(در صورتی که همه میدانند چون تشکیلات درستی دارد)پس خدا هست . چون دنیای نامعقولی وجود دارد پس خدا هست . به عبارت دیگر " ناعقلی " اساس وجود خداست . من که خلافش را کسب کردهام پس دیگر قضیه تمام شد . " . این تمام حرفهای اینهاست . اینجا هم عین همین مطلب است . میگوید وقتی که دیالکتیک یک رابطه منطقی میان حوادث و پدیدهها و یک پیوستگی منطقی میان اشیا را ثابت میکند دیگر جایی برای فرض وجود خدا باقی نمیماند . از چیزهای خیلی عجیب یکی همین است ، که ما این را در اصول فلسفه نقل کردهایم .