فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠
تنگنظریهای محیط خانوادگی ، یعنی یک مساله روانی است غیر از مسائل [ طبقاتی ] . میخواهم بگویم آیا خود وجود مارکس و وجود انگلس نقضکننده فلسفه آنها نیست ؟ آری ، برای این که اساس این فلسفه بر این است که فکر انسان زاده محیط طبقاتی و وضع طبقاتی اوست . میخواهیم ببینیم که خود مارکس و انگلس چه موقعیت طبقاتی داشتند که چنین افکار و اندیشههایی پیدا کردند ؟ آیا موقعیت طبقاتیشان اقتضا میکرد که چنین اندیشههای انقلابی پیدا کنند بر ضد سرمایهداری یا نه ؟ یا یکجا یک سرمایهدار تبدیل میشود به یک انقلابی ضد سرمایهدار ؟ این چگونه قابل توجیه است ؟ هگل گویا دو طبقه شاگرد داشته ، یکی طبقه شاگردهای پیرتر و پختهتر و قدیمیتر که مثل خودش بیشتر فکر کردهاند ، و یکی هم گروه جوانان که اینها را چپیهای هگل میگویند ، گروه جوانان پیرو هگل ، و ظاهرا اینها در چپ و راست کرسی استادی هگل مینشستند . به این جهت آن کسانی که دارای افکار محافظهکارانهای یعنی هگلی بودند بعدها دنیا اینها را " دست راستی " نامید ، و این گروه جوانان را که همه ، افکارشان افکار انقلابی بود گفتند " چپیها " ، یعنی آنهایی که در دست راست هگل مینشستند ، و آنهایی که در دست چپش مینشستند . در سال ٢٢ که ما رفتیم بروجرد ، در بروجرد یک وضع خیلی عجیبی بود . آن کسانی که میآمدند درس آقای بروجردی ( چون آقای بروجردی آن وقت هنوز بروجرد بودند) حتی جاهایشان مشخص بود. آن کسی که دست راست آقا مینشست ممکن نبود جایش عوض شود . دست راست دست راست هم همینطور و . . . دست چپ هم همین جور . اینها پیش خودشان حسابهایی داشتند . دیگر آنهایی که جوانتر بودند حق نداشتند که بیایند در آن جاها بنشینند ، باید میآمدند وسط مینشستند . منتها جوانهاشان سی چهل سالشان بود و پیرهاشان همه شصت ساله و هفتاد ساله بودند . آقای بروجردی خوشش نمیآمد . ایشان روی صندلی نمینشست ، همینجور نشسته روی زمین درس میداد . جمعیت زیاد نبود . همهشان حدود پنجاه نفر بودند . یک روزی ایشان آمد ، شاید هم به عمد ، برای این که [ آن وضع را ] به هم بزند ، آنجایی که آنها نشسته بودند ننشست ، یک جای دیگر نشست . آن روز آن ترتیب بهم خورد . فردا گفتند لابد آقا جا را عوض کرده . آمدند همان