فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٩
اتفاقا بعضی این طور میگویند که اگر شما افرادی را میبینید متدین و
پاک و از اینها جز کار نیک سرنمیزند ، اینها افرادی هستند که بالذات
شریفاند ، اگر دین هم نمیبود اینها شریف بودند . شما به ما افرادی را
نشان بدهید که اینها شریرند و دین این شریرها را شریف کرده است . اینها
از آن طرف رفتهاند .
به هر حال نظریه فویرباخ از این جهت باطل است که اگر این طور میبود
باید هرچه انسان بیشتر سقوط کند بیشتر گرایش به دین پیدا کند ، در صورتی
که عملا قضیه بر عکس است ، هر چه انسان بیشتر سقوط میکند فاصلهاش [ با
دین ] بیشتر میشود. « "ثم کان عاقبه الذین اساوا السوای ان کذبوا بایات
الله " »[١] (نه ان صدقوا بایات الله) .
علاوه بر این ، این جناب برای انسان اصالتی قائل شده که مادیین بعد
دیگر نتوانستهاند قائل بشوند ، لذا مارکس و دیگران قبول ندارند . اینکه
" انسان دارای دو وجود است ، یک وجود متعالی و یک وجود منحط " خودش
اقرار به نوعی اصالت فطرت در انسان است که انسان بالفطره نیمی از
وجودش نیک است و نیمی بد . از او باید پرسید اصلا ریشه این نیکی چیست
؟ مگر چه چیز در انسان وجود دارد که او علیرغم گرایشهای خودخواهانه و
طبیعی و مادی [ نیمی از وجودش نیک است ؟ ] آخر تو خدا را که منکر
میشوی ، قهرا انسان را هم به صورت یک موجود غیرمادی نمیتوانی قائل باشی
، در حالی که برای انسان یک وجود نیمهخدایی قائل هستی . بنابراین اگر
انسان در نیمی از وجود خودش ماده را میبیند و در نیم دیگر خودش را
غیرمادی میبیند ، حق دارد در جهان بزرگ هم همین طور قائل باشد ، یعنی
خودش را نمونهای از جهان بزرگ بداند. وقتی که انسان نیمی از وجود خودش
را وابسته به ماده و طبیعت و نیم دیگر را نه از این سنخ بلکه از سنخ
دیگر و نه وابسته به ماده بلکه وابسته به یک سلسله امور دیگر میبیند :
| نیمه در غیبیم نیمه در شهود |
| سخت در خوابیم و بیداریم ما |
[١] روم / . ١٠