فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٣
برداشت انسانی از اقتصاد نیست و هیچ برداشت انسانی هم از تاریخ نیست
، یعنی تاریخ به هیچ نوع ، جلوهای از انسانیت انسان نیست . اصلا
انسانیت ، دیگر یک امر بسیار فرعی و طفیلی میشود و اقتصاد و روابط
اقتصادی هم هیچ جنبه انسانی ندارد ، همه چیزش همان جنبه معاشی و مادی و
حیوانی را دارد . این است که در این فلسفه بیش از هر چیزی انسان قربانی
شده است . در فصل بعد میخوانیم این انسانگرایی آقای فویرباخ هیچ دردی را
دوا نمیکند .
بعد میگوید :
" مارکس نوشته است : از نظر هگل فرایند اندیشه که وی حتی تحت عنوان
پندار به آن موجودیتی مستقل میدهد خالق و آفریدگار واقعیت است . " [١]
حال ، در باره اختلافی که میان مارکس و هگل پیدا شد - که به تعبیر
اینها او پندارگرا بود و این مادهگرا - میگوید :
" این دگرگونی مطلق به یکباره انجام نشد بلکه در دو زمان به عمل آمد .
در وهله نخست فیلسوف آلمانی دیگری که از پیروان چپگرای مکتب هگل بود ،
یعنی لودویگ فویرباخ ، فلسفه استاد را از جنبههای عجایب و غرایب
پندارهگرایی آن خلاص کرد و از صورت همه خداگرایی به صورت خداناگرایی
درآورد . در وهله دوم مارکس آن را یک فلسفه مادیگرا ساخت و به طور
دقیقتر ابتدا طبیعتگرایی فویرباخ را به صورت مادیگرایی تاریخی و سپس
به صورت مادیگرایی فلسفی تعمیم داد . اغلب گفته شده است که هگل
فویرباخ را به وجود آورد و فویرباخ مارکس را . " [٢]
میگوید این اختلافی که مارکس با هگل پیدا کرد ، ابتدا به ساکن و یک
مرحلهای نبود ، دو مرحلهای بود . میخواهد بگوید یک مرحله را فویرباخ طی
کرد و مرحله
[١] همان . [٢] همان ، ص ٢٤ و . ٢٥