فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٦
دومرتبه وصل نمیشد باید همین قدر که مثلا یک بار کوچکترین خراشی دست انسان بردارد ، برای ابد باقی بماند ، ولی یک جریان وصل دیگری هست که فورا این را ترمیم و جبران میکند . اما او به این شکل نمیخواهد بگوید . او همان جریانی را که جریان فصل است عینا جریان وصل میداند ، همان جریانی را که جریان قطع کردن است عینا جریان دوختن میشمارد ، هر دو [ را ] یکی [ میداند . ] این است که مدعی میشود که تضاد خودش فیحدذاته خلاق است . نمیگوید در زمینه تضادها خلا قیت وجود دارد ، اصلا میگوید نفس این تضاد خلاق است . تقریبا در حرف هگل هم ، چنین چیزی هست که نفس تضاد خلاق است ، اگرچه در فلسفه خود هگل صددرصد اینطور استنتاج نشده است و اگر استنتاج هم بشود با نظریه خود هگل مخالف نیست . هگل یک نوع فلسفه پیچیدهای دارد که حتی در اینکه آیا او قائل به خداست یا منکر خدا ، میبینید اختلاف نظری وجود دارد ، بعضیها او را یک آدم بیخدایی - به اصطلاح - تلقی میکنند و بعضی باخدا و معتقد . ولی حقیقت این است که او به خدا معتقد است اما خدا را - همانچه را که دیگران خدا میدانند [ و ] او خدا میداند - به شکل دیگری توجیه و تفسیر میکند ، نه به عنوان علت نخستین و علالعلل اشیا و آن چیزی که همه اشیا از او به وجود آمدهاند ، بلکه به معنای تقریبا آن عقل کل و روح کل که دیالکتیک اشیا در نهایت به او منتهی میشود ، و بالاخره او به خدا قائل است ، منتها تصورش از خدا با تصور دیگران از خدا کمی اختلاف دارد . به هر حال به این نتیجه رسیدیم که تضاد یک حقیقتی است که در سرشت همه امور مادی هست ، هیچ چیزی نیست که در درون خودش یک تضادی نداشته باشد ، یعنی منشا یک تضادی در درون خودش نشود ، اصلا سیر طبیعت و دیالکتیک طبیعت بر عبور از اضداد است ، و بعد هم گفتیم که خود این تضاد است که منشا حرکتها و خلاق و آفریننده است . همین جاست که به شاگردهای مکتب او از قبیل فویرباخ و بعد مارکس و دیگران یک مستمسکی برای مادیگری داده است . (برای این بود که این قسمت را گفتم . مخصوصا در حرف مائو این حرف بیشتر روشن است ، در حرف مارکس و انگلس و دیگران هم هست . )اینها درباره خدا نه به مفهومی که هگل گفته است ، بلکه به همان مفهومی که الهیون گفتهاند یعنی علت اشیا یا مثلا ارسطو گفته است (محرک اول )میگویند به همین دلیل پس طبیعت بینیاز