فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣
جمله " من فقد حسا فقد علما " که میگفتند ، این است که هر حسی را انسان فاقد باشد یک علمی را فاقد است ، یعنی عینی باید باشد که اثر روی حس بگذارد . منتها باز تفاوت حرف اینها با حرفهای قدمای ما این است که قدمای ما که به نوعی جدایی میان ذهن و عین و به نوعی تقدم میان عین و ذهن قائلند ، در عین حال یک نوع رابطه ماهوی میان عین و ذهن قائل هستند ، نه صرف علیت و معلولیت ، نه صرف این که آن خارج علت است و این معلول . این کافی نیست . علاوه بر این که خارج علت است و ذهن معلول ، باید این علت و معلول یک وحدت ماهوی هم با هم داشته باشند تا علم باشد . اینها فقط رابطه علت و معلولی را قائل هستند ، یعنی ذهن را معلول و عین را علت میدانند بدون این که رابطه ماهوی را قائل باشند . این [ بود ] بحث به اصطلاح " شناخت " در اینجا . منتها این کتاب مقداری مختصر و خیلی کوتاه [ بیان کرده ] ، چون فلسفه هگل از مشکلترین فلسفههای دنیاست ، از نظر این که خیلی پیچیده است و بیان خود او هم بیان خیلی مغلق و پیچیدهای بوده به طوری که در شرح حالش نوشتهاند که خودش گاهی کتابهایی یا مقالاتی مینوشت ، مدتی که میگذشت خودش هم نمیفهمید . یک کسی داشتیم در فریمان ما (اینها مکتب رفته بودند و سواد نداشتند) ، این سیاهه مثلا دکانش را که مینوشت بعدها اگر فاصله میشد نمیتوانست بخواند . تشبیه خوب را خودش میکرد ، میگفت خطم " شب مانده " شده ، بیات شده ، مثل نانی که بیات میشود بعد زیر دندان نمیرود . میگفت خط من اگر " شب مانده " بشود یعنی اگر بیات بشود دیگر قابل خواندن نیست مثل نانهایی که اگر بیات بشود قابل خوردن نیست . حالا هگل هم اینطور بود و گاهی خودش مینوشت ، بعد که میخواست بخواند خودش هم نمیفهمید که آن وقت چه گفته است ، و حتی میگویند - چون خودش خیلی بد بیان بود - یک وقتی چیزی نوشته بود که بعد کس دیگری فلسفه او را شرح داد و به یک بیان درستی نوشت. وقتی خودش خواند گفت حالا میفهمم چه میخواستم بگویم ( خنده حضار ) . این است که بسیاری اشخاص مثلا فروغی در سیر حکمت در اروپا معلوم است که هیچ از فلسفه هگل سر در نیاورده و یک چیزی سرهم کرده است . بعدها خیلی روی فلسفه هگل کارکردند . از جمله کسان ، مردی بوده به نام "استیس" که خیلی روی فلسفه او کار کرده و آن را به یک بیان خیلی روشن و خوبی به انگلیسی آورده که این آقای دکتر عنایت هم خیلی عالی و خوب