فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٧
مفهوم " دگرگونی " میدهند . و دیگر اینکه اینها به کار بعد اجتماعی میدهند ، که خواندیم نه تنها مارکس بلکه قبل از او فویرباخ به کار بعد اجتماعی داد ، [ گفتند ] انسان خودش یک موجود اجتماعی است ، انسان تنها اصلا انسان نیست ، انسان فقط در جامعه انسان است ، گفتیم نظیر اینکه به طور کلی در مرکبها و در " کل " که دارای یک اندام و یک سلسله اعضاست هر عضوی در " کل " ماهیت خودش را دارد ، اگر از " کل " جدا شود آن ماهیت را ندارد . چشم وقتی که در این بدن و جز این بدن است واقعا چشم است ، اگر این را جدا کنیم و کناری بگذاریم این چشم بوده ، حالا دیگر چشم نیست . بینی در جای خودش و در حالی که جز یک کل است بینی است و نام خودش را دارد - که این مطلب را در یک حدی بوعلی و دیگران هم گفتهاند ولی اگر این را جدا کنیم این دیگر خودش خودش نیست ، ماهیت خودش را ندارد . انسان در جامعه انسان است . یک انسان منعزل از جامعه اصلا او انسان نیست ، او هویت و ماهیت انسانی خودش را از دست داده است . آن فکر ارسطویی در اینجا بیشتر تقویت میشود که میگفتند انسان مدنی بالطبع است ، اجتماعی بالطبع است ، طبیعتا اجتماعی است . این همان معناست در یک شکل شدیدتر ، یعنی انسان منفرد اصلا انسان نیست ، عضو جدا شده است ، هویت و ماهیت خودش را ندارد . قهرا کار انسان هم آن وقتی کار انسان است که به صورت کار اجتماعی دربیاید . همه معجزههایی که اینها از کار میخواهند و [ به آن ] معتقد هستند که کار ملاک شناخت است ، کار چنین و چنان است ، مقصود کار اجتماعی است نه هر کاری . پس در باره هر کاری اینها این حرف را نمیزنند .
توضیح " کار آفریننده انسان است "
حال برویم دنبال آن مطلب که اینها میگویند کار آفریننده انسان است . اینجا باز به کار یک قید و شرط دیگری اضافه میکنند و آن این است : انسان در نقشی که در موضوع تغییرات دارد و حتی در کار دستهجمعی خودش دو وضع میتواند داشته باشد ، یکی اینکه در جامعه یک تز باشد و دیگر اینکه در جامعه یک آنتیتز باشد . [ توضیح اینکه ] در پرکسیس انسان نسبت به طبیعت این طور است که انسان خود را در برابر طبیعت مینهد ، یعنی از طبیعت به وجود آمده ، فرزند طبیعت است ولی فرزندی است که علیه طبیعت میشورد و طغیان میکند ، میخواهد طبیعت را مسخر