فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٨
مال و ثروت و این جنبهها همه را فدای عشق خودش میکند ، مثل پادشاه انگلستان ، جرج ششم . ممکن است که عکس قضیه [ باشد . ] نمیتوانیم تسلیم نظریه فروید بشویم چون در خیلی انسانها ما عکسش را میبینیم . حق این است که انسان محکوم سه غریزه است و هیچ یک از این سه غریزه تابع دیگری نیست ، هر سه غریزه اصالت دارد : غریزه اقتصادی ، غریزه جنسی ، غریزه برتریطلبی . آنهایی که به انسان خوشبین هستند و انسان را حیوان ناطق میدانند(ناطق یعنی مدرک کلیات)و در واقع میگویند حیوان عاقل ، حیوان دارای عقل و اراده ، آنها باز قدرت اصلی حاکم بر بشر را همان نفس ناطقه او یعنی قدرت عقلانی او میدانند ، میگویند به دلیل اینکه انسان به نیروی عقل خود میتواند بر همه اینها فائق بیاید و همه اینها را تحت کنترل دقیق خود قرار بدهد ، و بلکه جوهر اصلی انسان همان قوه عاقله اوست و انسان تعالییافته انسانی است که این نیرو در او رشد کرده باشد به طوری که نیروهای دیگر تحت هدایت و رهبری او باشند ، او باشد که حصه و سهم اینها را تعیین کند و بدون افراط و تفریط و از روی عدالت بدهد . شکم احتیاجی دارد ، اوست که میتواند سهم او را به عدالت بدهد ، نه افراط کند نه تفریط ، و نیز سایر غرایز . همچنین ممکن است کسی بگوید درست است که بالقوه همه دارای همه اینها هستند ولی در افرادی که فعلیت پیدا میکند همه یک جور فعلیت پیدا نمیکند . بعضیها یک شاخه [ مثلا ] شاخه پولپرستی در آنها رشد میکند ، شاخههای دیگر ضعیف میماند . در بعضی دیگر برتری طلبی رشد میکند ، باقی ضعیف میماند . در برخی عقل رشد میکند . البته اگر عقل رشد کند لازمهاش این نیست که [ سایر قوا را ] ضعیف نگه دارد ، چون عقل خودش درک میکند ، باقی دیگر را در اطاعت خودش قرار میدهد ، که تنها عقل است که میگویند اگر قوی باشد دیگر ظلم نمیکند ، به حقوق سایر قوا تجاوز نمیکند و حق آنها را به اندازه سهم خودشان میدهد . این در فرد انسان . بنابراین در فرد انسان هم عینا همین مساله مطرح است . این بحث ، خیلی بحث خوب و جالبی است ، این نظریه خاص جامعهشناسی که واقعا ما درباره جامعه چه میگوییم . پس در اینجا نظریات مختلف است و تنها مارکسیستها هستند که به شدت از تکحیاتی بودن جامعه دفاع میکنند و بعد هم آن حیات واقعی حاکم را که باقی دیگر همه به منزله عرض و تابع و طفیل است اقتصاد میدانند ، یعنی مکتبهای دیگر