فلسفه تاریخ 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧
ذهن و خارج . بعد کانت آمد . البته او بیشتر تحت تاثیر فلسفه هیوم بود نه دکارت و خود او هم اعتراف کرده ، میگوید : " فلسفه هیوم را که خواندم به کلی افکار من دگرگون شد " . هیوم یک آدم حسی بود و عقلی نبود . او چون حسی بود و عقلی نبود ، گفت هر چه را که ما از راه حواس درک میکنیم همان معتبر است و ما عقلی به عنوان مناط شناخت نداریم ، یعنی آن قسمت فلسفه دکارت را رد کرد که عقل منبع شناسایی است ، گفت نه ، عقل هیچکاره است ، حس منبع شناسایی است . منتها چون با حس سر و کار داشت ناچار به محدودیتها گرایید . گفت که [ در ] خیلی از مسائل چون عقلی است و حسی نیست ، ما باید شکاک باشیم . از جمله اصل علت و معلول . گفت علت و معلول محسوس نیست ، معقول است و چون معقول است و محسوس نیست پس اعتبار ندارد . قهرا دایره علم خیلی کوچک شد ، یعنی ما وقتی که درباره معلومات و معقولات و امور ذهن خودمان تحقیق کنیم میبینیم قسمت کمی از آن را از راه حواس گرفتهایم و بقیه را از راه حواس نگرفتهایم . ناچار آنها را باید دور بریزیم . وقتی دور بریزیم دیگر اظهار اطلاع ما از دنیای خارج خیلی محدود و کوچک میشود . کانت حرفهای هیوم را خیلی پسندید ولی ضمنا دید که با حرفهای هیوم فاتحه علم و فاتحه شناخت را هم یکباره باید خواند . از یک طرف نمیشود حرفهای هیوم را رد کرد ، و از طرف دیگر ما نمیتوانیم منکر شناخت و معرفت و علم بشویم . قائل شد به این که آنچه که به ذهن انسان میآید دوگونه است : بعضی از خارج میرسد ، بعضی در فطرت و سرشت روح انسان قبلا وجود دارد . این موادی که از خارج میآید ، ترکیب میشود با آنچه قبلا در ذهن هست ، از ایندو علم و معرفت به وجود میآید . حتی مدعی شد که زمان امر عینی نیست ، امر ذهنی است ، مکان امر عینی نیست ، امر ذهنی است ، بعد رسید به مقولات دیگر ، گفت وجود همینطور ، قوه همین طور ، امکان همینطور ، کلیت و جزئیت همینطور . دوازده مقوله ذهنی ساخت و گفت همه اینها فقط جنبه ذهنی دارند و هیچ جنبه عینی ندارند . قهرا از نظر کانت فاصله ذهن و خارج خیلی بیشتر میشود ، یعنی آنچه را که ما معرفت داریم ، به این معنا معرفت داریم که ذهن ما اینطور حکم میکند . اما [ آیا ] آنچه که ذهن ما حکم میکند همان است که در خارج است ؟ نه . پس کانت هم با این که به قضایای